خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

دانه ی عشق !

مسافر در دخمه ی کوچک و سنگی و بی نورش نشسته بود ! در یک اتاق ِدوٌار و بیضی شکل . فضایی تنگ و تاریک به حرمت حریم رحم . فضای درونی یک دانه ی افتاده در خاک. سخت و سیاه و نیم مرده .گرفتار و نادان ، حتی به حال و روز خود . به یاد نداشت که از چه زمانی اینگونه اینجا افتاده است و اینجا چه می کند . فقط می دانست که به این حال و روز خو کرده است ، آنقدر که گویی از ازل ، همین بوده که هست و قرار است تا ابد هم همین بماند که باید ! انگار روال طبیعی بودنش همین هست و جز این هم راهی نیست .

اما فراتر از همه ی این حس ها ،ندای غریب و دور ، در درونش بی صدا فریاد می زد که باید راهی راه جاویدان کمالش بشود .

بودن مسافر مثل شبی شده بود که به دم صبح نزدیک است . شبی که به انتظار طلوع “روشنی بخش” اش چشم به راه جاده نشسته است . زمستانی که آغوش به روی ” نسیم تحول ” بهار گشوده است . دانه ای که آماده ی از خود مردن ، به انتظار آن “ابَر ناجی روح” ، به افق راه جاویدان ، به نرمی خیره شده است .

مسافر نمی دانست که چه شده است ، زیرا که در ازدهام صداهای ذهن هر نوایی خفه می شود می شود . حتی صدای خدا !

اما عشق ، ذهن مسافر را ساکت کرده بود . و سکوت بستر صدای عشق است و عشق ، روح خداست که آرام و بی صدا ، در بسترش جاری می شود و از سیلان این رود است که انسان از خود سر در می آورد که : پشت در غوقایی منتظرش ایستاده است .

مسافر ، ذهنش که آرام گرفت ، از پشت این خانه ی خراب ، لطیف ، اما سرشار از هیبتی خدایی ، ندایی آمد که او را به خود خواند .

صدای “خدا مرد” یکپارچه از عشق بود . عشقی که در سکوت و سادگی از ازل تا به ابد منتظر ایستاده است تا که کسی منتظرش بشود . “عشق ِازلی او” مثل تپش قلب است پشت دیوار دل ، که همیشه آهسته می تپد ، اما هیچ گاه حس نمی شود .

گر چه ” خدا مرد ” کلید هر دلی را دارد اما ، به رسم تقدسی آسمانی و آغشته به ادبی معنوی است که منتظر می ماند ، که در بگشایند .

که این راه و رسم همه ی ” اساتید صف وارستگی ” است .

مسافر در را گشود ، کسی نبود جز عشق . و عشق درست وقتی که کسی نیست می آید ! “هادی “، نه فقط سفیر عشق است که خود عشق است . همان گونه که فضای تهی در تابش آفتاب نه فقط سفیر نور است که نور از بودنش جدا شدنی نیست . اصلاً آفتاب یعنی یک شعاع یکپارچه که در بستر فضا ، از خورشید تا بی کران جاری شده است .

در که گشوده شد ، سفیر پا به اندرونی های دل مسافر گذاشت ، جوشش نور و صوت خدا بود که از جای جای قلب مسافر فوران می کرد . آزادی و عشق و خرد ، داستان لحظه هایش می شد و او را به سفر هایی می برد که ذات انسانی حتی از تصورش هم قاصر است .

رو به رویش آن هادی آسمانی ایستاده بود که در سکوت کامل اما با خرد همه ی اعصار ، به مسافر درس می داد :

” من آمده ام چون تو آماده بودی .

به دنیای درون تو قدم گذاشتم زیرا که خود در دلت را به رویم باز کرده ای . گرچه از ازل در تقلای این کار بوده ای اما عاقبت فهمیدی که در دل از درون باز می شود نه از بیرون . و باز شدن از درون ، یعنی گشوده بودن روح برای ورود هادی ، شبیه حس گشوده بودن یک دوشیزه برای مردش ، ساده و آسوده . سرشار از عشق و شوق لذتی ناشناخته و حتی آماده برای درد . تسلیم در آرامش ملکوتی یک نوزاد که مؤمن به آغوش مادرش خفته است . ساده و آرام و عاشقانه ،مک زدن بدون هیچ فکری . خوردن ناخواسته . نوشیدن عشق . عشقی از جنس عسل : شیرین و سیال و مقوی .

تا که در دل به روی عشق باز می شود روح الهی بر آن سرازیر می شود و این یعنی که تو همه ی جهان های خدا را در قلبت جا داده ای !

اما نفس نخواهد گذاشت زیرا درهای دل را از درون قفل کرده است . محکم و مطمئن ، بدانگونه که هر کسی را به یقین برساند که باز شدنی در کار نیست . نفس انسان ذاتاً جاهل است و آن چه خیال می کند که می داند علمی عاریتی و نیمه مرده است . تا آنجا که اگر در زندانی که درش باز است نشسته باشد و از پیش به او نگفته باشند که دری آنجاست تا ابد جاهل و کور ، به گوشه ای می نشیند . حتی اگر کسی با اصرار به او بگوید که دری آن جاست و با شوق و عشق مژده ی رهایی دهد ، بر نمی خیزد که برود . زیرا تنبلی و امنیت طلبی در تار و پودش بافته شده است . از این است که می ترسد از رها کردن ، از مردن از آن چه که هست و تبدیل شدن به آن چه که بالقوه بوده است . و این ترس ، شوق رفتن را در انسان می خشکاند . و باز حتی اگر شهامت رفتن را بیابد هنوز راهی سفر نمی شود زیرا نفس مغرور است و نمی گذارد که روح آزاد شود و مثل فقیر ها کاسه ی گدایی به دست بگیرد و به زیر آسمان های خدا برود برای باران عشق . به زیر آفتاب بودنش برای باران نور . به زیر نامش برای باران صوت . صوت او .

اما بدان که حتی در بند این غل و زنجیر و تاریکی و جهل و غرور و ترس ، هر روحی می داند که گرمای ” ترنم عاشقانه ی نام دوست ” هر قفلی را ذوب می کند .

و سفر در راه جاویدان کمال، فقط معجزه ی برکت همین نام است . معجزه ای که هر نفسی از انجام آن عاجز است ، حتی اگر همه وجودش را در این راه بگذارد .

راه خدا یعنی شهامت ماجراجویی روحی که تنها توشه ی سفرش عشق است .

عشق ابتدا بر قلب می نشیند و مثل دانه ای که در خاک افتاده از شیره ی وجود انسان تغذیه می کند و رشد می یابد . وقتی که دانه ی عشق درختی شد که به شکوفه نشست ، روح از قید نفس آزاد می شود و به سفر های دور می رود همانگونه که شمیم از شکوفه بر می خیزد و در هوا آزاد و رها می رقصد .

نهایت شکوفایی شکوفه میوه ایست که آماده ی خورده شدن است . روح نیز در نهایت شکوفایی ، آماده ی خدمت عاشقانه به خدا می شود .

این داستان را آنقدر شنیده ای که دیگر نمی شنوی اما با گوشی دیگر بشنو : انسان دانه ای خام است برای آن روح الهی که بالقوه در او خفته است . همانگونه که روزی دانه ی گندم به ساقه اش چسبیده بود روح نیز در ازل جزیی از خدا بود . حتی اگر گندم نخواهد یا نداد ، برایش بهتر است که بهشت ِساقه اش را ترک کند و به اعماق خاک برود تا خود روزی در اوج شکوفایی ، گندمی تازه شود و زندگی را ادامه دهد . روح نیز برای شکوفایی بیشتر باید مبداش را ترک می کرد و به اعماق پایین ترین جهان ها می رفت تا فرصت عشق و ایثار را تجربه کند . در این سیر و به این سیر باید عاشقانه رضا بود و تسلیم .
تأکید می کنم که باید عاشقانه به همین حال و روز ، رضا بود . زیرا فقط عشق است که حکمت هایی که در غلاف تیرگی ها خفته است را می بیند .فقط عشق است که عظمت هدیه را می فهمد و پوسته ی آن را می کند و به شادی به سوی شکر ِعشق می رود ، و گرنه ذهن همیشه از همه چیز شاکی است و به هر چیزی مشکوک .

ذهن آن دانه ایست که می غرد که ما کجا و رستن کجا ، ما کجا و سر از خاک در آوردن کجا ، ما کجا و آسمان کجا ، ما کجا و شکوفه کجا ، ما کجا و میوه کجا .

ما کجا و خدا کجا … می نالد که این فقط راه ابرمردان است اما نمی داند که جدا از جایی که هست تقدیر هر روحی همین است .

به بهانه ی این که به هر چه افق می شناخته چشم دوخته و هر ناجی ای را که نوید داده اند ، به انتظار نشسته ، خود را راضی می کند که دیگر امیدی نیست اما بیچاره نمی داند که دربند کودی است که دور تا دورش را فراگرفته و کور به آن ناجی است که در بالای خاک نگران رستنش ، به انتظار نشسته است . نه آن ناجی که قرار است بیاید بل آن ناجی که باید به سوی او سفر کرد .

دانه باید صبورانه بداند که همین خاک سیاه غذایش است و جایگاه ریشه های آتی اش .باید حکیمانه بفهمد که از همین ریشه هاست که می شود ساقه ها و برگ ها و شکوفه ها را تا بالاترین آسمان ها رشد داد .

دانه نمی فهمد که روال طبیعی بودن به چه معنی است ، تا وقتی که بهار نیامده ، حتی نمی تواند تصور کند که بیرون از بودنش ، چه غوقایی به پا است . اما روزی صدای قدوم سبز بهار ، بی صدا و نرم و آرام ، سرشار از معجزه ی رستن ، قطعی و قوی و بی چون و چرا می آید . و یخ ها که سر به قدومدش باید ذوب شوند و دانه ها که باید از خود سر در بیاورند و درخت ها که باید شکوفه دهند و شکوفه ها که باید عطر پخش کنند و بریزند و بپاشند و برسند و میوه شوند و میوه هایی که باید خورده شوند و به کمال خود برسند . و چرخه ی عشق که باز باید تکرار شود .

سفیر باغبان روح هایی است که در این جهان های زیرین مثل دانه ای خام گرفتار خاک آمده اند . سفیر دانه ی عشق بر خاک می پاشد زیرا می داند که عشق را هر چه بیشتر نثار کنی بیشتر خواهد شد . همانگونه که درخت هر چه بیشتر دانه بر زمین بیافکند نسلش بیشتر خواهد شد .”

پس از لختی سکوت ، هیبت صدای سفیر گهواره ی لالایی های مسافر را لرزاند :

” اما بدان که : صدای آب چشمه ی پشت دیوار ، برای تشنه رفع عطش نمی کند . دود آتشی در دور دست ، برای راه گم کرده ، نور و گرما نمی شود . سفرنامه برای مسافر سفر نمی شود . از دیگری شنیدن سودی ندارند مگر افزودن طلب . طالب عشق باید از خود بیرون برود . پا به سفر به گذارد و تجربه کند .”

با گفتن این جمله سفیر از پرده ی ذهن مسافر محو شد .

برای روح مسافر آن خانه ی بیضی شکل سرتاسر پنجره شده بود و همه پنجره ها به سوی آسمان گشوده باران عشق و آزادی و خرد و نور و صوت سفیر بی وقفه بر سر و روی مسافر می بارید . مسافر در مرکز این خانه عدسی شکل نشسته بود و آرام آرام ذوب می شد و رشد می کردن و سر از خود در می آورد . اکسیر عشق ، ذات و جوهرش را به سمت کمال می کشاند .

روح مسافر شبیه درخت لوبیای سحر آمیز تند و تند قد می کشید . آنقدرکه یکی یکی از همه آسمان های خدا می گذشت و در هر جا هزار شکوفه و هزار میوه می داد .

چشم باز کرد و از سفر به در شد ، اما هنوز حس می کرد زیر باران عشق در حال قد کشیدن است و میوه دادن است .

بیمار ….!

تمامی تنش خونین شده بود ، مثل مرغی که میخ های تیز قفس در بال و پرش فرو رفته و با تکرار این درد هر روزه ، همه ی عصب هایش از کار افتاده . به قفس خو کرده . در بی خبری مطلق ، یکه و تنها ، گوشه ای کز کرده . حتی نگاهی به در نمی اندازد که باز منتظرش ایستاده !

مسافر خسته و خونین از تمامی دردها و زخم های روزگار به گوشه ای خزیده بود . می خواست که تنها باشد ، حتی حال دیدن سفیر را هم نداشت !
مثل آتشفشانی بود که بیرونش سرد و سفت و آرام اما در درونش جوشش سنگهای مذاب در التهاب است .
در عمیق ترین لایه های ناپیدای دلش ، خشمی عظیم نسبت به زندگی در قفس تنگ تن ، در سیاره ای کوچک و دور افتاده به نام زمین داشت . و دردی مثل غرور خرد شده ی شاهزاده ای که ملکش را گرفته اند و رهسپار گدایی اش کرده اند و طمع ؛ طمعی بی پایان به بازگشت و بازپس گرفتن !

اما در لایه های بیرونی بودنش : یک تن بود از جنس خاک و روحی اسیر آن . و دور تا دورش یک زندان : از جنس آگاهی سنگ شده . در بی خبری مطلق ، سرد و سفت آرام ، پی تقدیر خود خفته . حتی پرتویی کوچک از نور و گوشه ای از نوای صوت او از این سنگها رد نمی شد . همقفسی با یک ذهن ، که مثل میمون مست مار گزیده سر به سرش می گذارد و با کشمکش و درگیری ، با یکدگر روز را شب و حتی در خواب هم با هم بازی می کنند !
مسافر حس می کرد ، مثل یک کوه آتشفشان متروک ، حتی از نگاه خدا هم دور افتاده …از دلتنگی و عشق ، چشمانش خیس شد و نام متبرکش را مثل آهی بیرون داد .

صدایی نرم در ذهنش ندا کرد : همیشه در هنگام درد و رنج است که مردم به امید شفا رو به سوی خدا می آورند ! … انعکاس موزون صدا در فضای تاریک و سرد و نم گرفته ی درونش پیچید . در میان غوقا ها و التهاب های ذهنش ، صدای سفیر را شناخت .

صدا محو شد و هر چه گشت کسی را ندید ! صدای سفیر از پشت سرش ندا کرد : یک استاد حقیقی در فضای آگاهی کسی بی دعوت وارد نمی شود . مثل یک پزشک که کسی را که خودش نخواهد ، درمان نمی کند . و باز صدا محو شد . مثل بازی ، چشم بگیرک با معشوق ، به این سو و آن سو می رفت و ناز صدا را می کشید . خسته شد . نشست . به قلبش فرو رفت و در ها را باز کرد و با تمامی عشقش استاد را به درون دعوت کرد …

روح الهی ، مثل نسیم ِتحول ، با نوایِ نرم نور ؛ با ندای موزون صوت ؛ مثل بهار تا عمق یخ بسته و تاریک جانش فرو رفت ، مثل خوابی که نمی دانی کی در رویا بیدار می شوی و داستان شروع می شود :

مسافر خود را در غاری تنگ و تاریک و سرد یافت که در آن مثل مریض ها به گوشه ای خزیده بود . پیکر خدامرد در آستانه ی در ورودی غار همراه با نوری گرم و مطبوع به درون خرامید .

در یک دست سفیر مقداری هیزم و در دست دیگرش بسته ای پر از دارو های گیاهی بود . همچنان که هیزم را برای آتش آماده می کرد ، صدایش نرم و آرام ، مثل شعله های آتش سکوت را روشن می کرد : ” جهل و بی خبری مطلق ، بزرگترین بیماری نوع بشر است . زیرا در این بی خبری انسان نمی فهمد که بیمار است و باید به دنبال پزشک بگردد . مثل مریضی که اعصاب هایش هشداری نمی دهند .
” آتش که روشن شد. مسافر با دیدن ماری که در چند قدمی اش چمباتمه زده بود ، از وحشت خشک شد .
سفیر با لبخندی مرموز اما مهربان ادامه داد : ” از مار نترس از تاریکی و ندیدن بترس . چون در تاریکی خطری که در چند قدمی ات هست را نمی بینی ! ” .
مار آرام بود . انگاری سفیر راست می گفت . مثل قصه های بهشت که مارهایش هم مهربانند و زیبا . ولی ندیدن مثل گول مار خوردن است . مثل جهنم ، مثل هبوط .
سفیر آنقدر عشق بود که مار هم عاشق شده بود و با ولع و لذت به سفیر گوش می کرد :

” مغ ها خوب می دانند که آتش عشق او را همیشه باید روشن نگه داشت ” .

سات گرو ، دارو ها را از بغچه بیرون آورد و ادامه داد : ” مسافری که بیمار است ، نمی تواند سفرش را ادامه دهد پس سفیر باید شفابخش باشد . اما مشکل این جاست که بیشتر بیمارها به بیماری خود آگاه نیستند که به دنبال شفا بروند ، پس سفیر باید روشنی بخش باشد … “

مسافر نمی دانست که چرا سفیر این همه از بیماری و شفا حرف می زد ؟! تا آن جا که می دانست ، بدنش کاملاً سالم بود ، مشکل روحی و روانی هم نداشت چند وقت پیش تست روانشناسی داده بود . همین که خواست که سوالش را به زبان بیاورد …

سفیر رشته ی افکارش را برید و گفت : در برکت حضور مردخدا صد البته که آرام و سالم و بی درد و پر از لذت و عشقی . همانگونه که در بهشت مشکلی نیست . و اگر آگاه باشی می دانی که همیشه هادی در کنار توست ! اما مشکل بشر همین بیماری های آگاهی است ! این که همیشه در توهم و مایا سر می کند . چیزی مثل خواب و رویا !

باید به یاد بیآوری که چند لحظه قبل چگونه مثل کابوس زده ها با بختک می جنگیدی …و هنوز حرف های خدامرد تمام نشده بود که همه درد های قبل از مراقبه به روح و حتی تنش هجوم آوردند … درد و خون و چرک و کثافت همه جای بودن و حتی بدنش را گرفته بود .

علاوه بر آن ، رو به رویش ، پشت سر استاد ، از جرز دیواره های غار ، رگه های سنگ مذاب بیرون زده بود . انگاری هر لحظه ، همه فضای کوچک غار ، در تهدید ذوب شدن بود . و مار که به نظر می آمد گرسنه شده بود !

ابرمرد با خنده ای شیطنت آمیز بر لب و درخشش برقی در نگاه ، ادامه داد : ” این جا ، همه چیز حقیقی تر از افکار و دنیای کوچک تو است . همیشه آنچه که تو واقعی می پنداری حقیقت نیست . حقیقت همین است اگر ببینی ! و هیچ گاه از دیدن حقیقت نترس !

حقیقت این است که : ” بشر در معرض ابتلا سه بیماری آشکار و سه بیماری نهان قرار دارد . بیماری های آشکار : 1 – مرگ و تولد ( زندگی در دنیاهای دون ذاتاً بیماری است ) 2- کشمکش و درگیری با ذهن 3 – بی خبری مطلق .
اما بیماری های نهان : 1- غرور 2 – خشم 3 – طمع !

و تنها سات گرو ( استاد بزرگ ) است که می تواند تو را از درون و بیرون شفا دهد .

اما کسی را دیده ای که خود را این گونه بیمار بداند ؟! “

و سفیر در سکوت به جرقه های چوب نگاه می کرد که با چه شوق و صدای زیبایی خود را به آتش تقدیم می کنند .

اما مسافر مثل کودکان کوچکی شده بود که طاقت دیدن همه ی فیلم را ندارند و در کل داستان فقط به دنبال آدم خوب ها و بد ها می گردندد . و صد البته یک سری ماجرای سرگرم کننده . کودکانی حتی اگر تا ته فیلم هم ببینند شاید چیزی نفهمند !
” اصلاً چرا درد و رنج ؟!!… چرا خدا داستان آفرینش را اینگونه نوشت ؟! چرا … ؟! …”

در حالی که مسافر از شدت سوال به خود می پیچید و در افکارش غرق شده بود ، مردخدا بلند شد و به کنار همان درزی رفت که سنگ و فلز مذاب از آن بیرون زده بود . با رگه های طلا انگشتری ساخت . الماس کوچکی که در گدازه ها پنهان شده بود را بیرون کشید و آن را بر روی انگشتر چسبانید و برگشت به کنار مسافر که در افکار خود غرق شده بود . آنقدر عمیق درگیر افکارش بود که غیبت کوتاه سفیر را نفهمیده بود .و هنوز با ذهن ناتوان و مریضش ، می خواست کل خلقت خدا را زیر علامت های سوالش جا بدهد …

سفیر ، با صدایی که از خرد می لرزید ، سکوت را شکست و گفت :

” درد و رنج ، در راه کمالِ روح ، برکتی عظیم است . خدا از این گذرگاه ، اکثر آدم ها را به خود فرا می خواند . کمتر کسی را دیده ام که بدون گذر از مرحله درد و رنج یا آزمایش ، مقدار زیادی پیشرفت کرده باشد .
درد و رنج ، در راه کمال روح برکت است . همانگونه که آتش برای خالص کردن فلز ها لازم است . و الماس فقط در کوه های آتشفشانی پیدا می شود .”

با این کلمات نگاه مسافر به انگشتر الماس سفیر جذب شد .ناگهان نگاهش از هیجان برقی زد و دلش از حکمت روشن شد . ناخودآگاه فریادی کوتاه کشید : ” واقعاً زیباست ! “

سفیر با تکان سر تصدیق کرد : ” هر چه خدا آفریده ، زیباست ! “

روح مسافر از نور این حقایق متبلور شده بود . در چشمش به یکباره ، همه ی آدم های بد داستان زیبا شدند !

سفیر ادامه داد :

” این حقیقت است که هم آنان که ما دوستشان می داریم و هم آنان که دشمنان ما هستند ، هر دو را خدا آفریده “

از طنین این کلمات ، تن مسافر تطهیر می شد و زیر باران این رحمت ، روحش غسل می کرد . همه ی زخم هایی که از هر مخلوقی خورده بود ، مثل معجزه درمان می شدند .

عشق و نور و صوت آنقدر زیاد شده بود که از حال رفت …

یک آن خود را در بهشت یافت ، کنار نهری روان ، از جنس نور و صوت ، از جنس عشق . رودی که انگار از قلب اقیانوس عشق و رحمت خدا می آمد . روح هایی را دید که به بازی و سرگرمی مشغولند و از آنچه می گرفتند ، به یکدیگر ایثار نمی کردند ! از آن بالا مخلوقات بیچاره ای را دید که در کالبد های تنگ خود هنوز در گیر بودند … صدای سفیر او را به خود آورد .

سات گرو در رودخانه خود را رها کرده بود و مثل بچه ها با لذت تمام بازی می کرد . همچنان که طغیان آب از دید مسافر دورش می کرد ، فریاد زد : خدا عشق است . همانگونه که باید به آب زد تا آب را فهمید باید بی درنگ خود را به عشق بسپاری تا تو را به او برساند . ” سفیر در افق گم شد و مسافر نفهمید که چرا و چگونه ، بی درنگ به آب زد …

حس کرد از عمق یک کوه آتشفشان در حال بیرون جهیدن است ، در رودی از سنگ و فلز مذاب ، …حس کرد در حال نرم شدن است ، حس کرد در قلبش الماسی متبلور از عشق دارد ، حس کرد تمامی قصه ی خلقت در در روحش نوشته شده است ، حس کرد تمامی لذت ها و بازیگوشی های بهشت و تمامی درد و رنج و آتش جهنم را یک جا درون خود جمع کرده است ، حس کرد باید به زمین بیاید تا عشقش را با هر تشنه ای ایثار کند . حس کرد هنوز خیلی چیز ها برای یاد گرفتن دارد ! حس کرد شفا تا عمق وجودش را تطهیر کرده است … حس کرد باید از عشق فریاد بزند : … وا فریادا ز عشق … وا فریادا ..!

با این فریاد در قلب خفته ،حس کرد روحش مثل یک رود مذاب از عشق و نور و صوت به جسمش بازگشته … حس کرد باید بنویسد …!

مسافر چشمانش را باز کرد و از خواب پرید …از شراب جایی که بود آنقدر مست بود که قدری طول کشید که بفهمد کیست و کجاست .
روحش در یک آرامش ملکوتی ، سیر خفته بود ، مثل نوزادی که تازه شیر خورده و در نشئه ی خلسه ی آغوش مادر فرو رفته … روحش از عشق و مهر و شفقت شیرین شده بود ، مثل عسلی که از کندو بیرون زده و به انتظار خورده شدن نشسته … روحش این سو و آن سو دور تنش می گشت ، مثل یک نسیم خنک و سبک و بازیگوش در هیبت بی کرانه ی تنهایی شب، مثل نوای مستانه ی موسیقی خدا از مجرای یک ساز ، مثل بوی شراب به دور خم !

روحش از تنش بزرگتر شده بود و پوستش را نرم و عاشقانه ترک می داد . از ترک های پوستش رود های شیر و عسل و شراب جاری شده بود … روحش مثل سینه ای که رگ کرده ، در هوس مکیده شدن بود . مثل شرابی که از شکاف خم بیرون ربخته ، منتظر قلاشی لاابالی که مستش کند … مثل عسلی که از خانه ی زنبورها آویزان شده ، منتظر ماجراجویی حیوانی وحشی و گرسنه ، چشم به راه خورده شدن هر لحظه پایین تر می آمد !

روحش مثل یک زندانی که مرخصی می گیرد و اندکی آزاد می شود ، به خانه رفته بود و بازگشته بود .
روحش به تنش بازگشت مثل افتادن یک سیب :
یک سیب که تمام بودنش از شیره حیاتی وصل بودن به درخت سیراب می شود و یک لحظه ، در اوج رسیدن از شاخه می افتد تا …. تا یک تجربه را زندگی کند ! … تجربه ی عشق ! تجربه ی ایثار و خدمت ! تجربه ی خورده شدن ، سیر کردن ! فنا شدن ! به یک آگاهی برتر تبدیل شدن ، تصعید شدن ، اکسیر شدن !

خدا با روحش حرف زده بود . آنجا که نیازی به واسطه و کلمه و داستان نیست . زیرا روح از جنس خداست . مثل حرف زدن اقیانوس با قطره ای افتاده در آغوشش .

جایی که حتی سفیر هم نبود . یک تنهایی مطلق . او و خدا …. نه …. : فقط او .

یک مرد . به تنهایی مطلق روح . مسافر یک راه کوهستانی . مثل کودکی بازیگوش و ماجراجو . مثل نوای رقصان . مثل بوی خنک شب بهار . مثل مستی شراب . مثل ریزش طلایی و نقره ای مهتاب ….

و پیمودن مسیرهایی کوچک و گاه پیچ در پیچ و خطرناک . و رسیدن به جایی که دیگر پیشاپیش جاده ای نکنده اند !! هیچ مسیر از پیش رفته شده ای نیست . هیچ کس ،در هیچ کجای راه ، علامت و راهنمایی نگذاشته .خط و راهی ای دیگر نیست . مثل یک جاده که زیر شن های بکر کویر گم شده است . مثل یک رود که دیگر مسیری ندارد اما در دل اقیانوس به سفرش ادامه می دهد … در بی کرانگی مطلق محو می شود …

… جایی که انگار پایان جاده است و ابتدای راه جاویدان ….

در یک شب که همه ، مخصوصاً خود آدم (نفس انسانی ) خفته است ، به کوه زدن . و نترسیدن از عظمت و هیب طبیعت (طبیعت یک زندگی الهی ) . بکر بکر بکر .
ماجراجو و عاشق و مجنون و دیوانه و شیدا و مست و حیرانی و مسافر دربدر به دنبال خدا و راه خدا . راه جاویدان بی جاده . نه یک جاده ی کوچک و پر پیچ و خم و پر از لبه و پرتگاه اما بی هیچ راهی به سمت او . و تجربه ی خدا . نه یک تجربه ی دست هزارم پشت هزاران سال تاریخ پیامبرها و فرشته ها و جبریل و نون و قلم و …. تجربه ای که میان روح و مبداش حتی خود آدم هم واسطه نباشد . و صوت خدا که به هزار گونه از هر گوشه روح مسافر و طبیعت در سکوت بیرون می تراود !

ذهن روح را نمی فهمد . ذهن واژه را دوست دارد . ذهن نشانه و نماد را دوست دارد . ذهن قصه را دوست دارد . ذهن بازی را دوست دارد . و زندگی برای ذهن یک قصه است که در آن به دنیا می آیی و مشتی ماجرا می گذرد و می میری . یک بازی ! اما برای روح ، زندگی تجربه ی عشقبازی با خداست . زندگی خود خداست . ( زندگی ، نه داستان روزمرگی ) . زندگی برای ذهن قصه کردن تجربه های روح است .

روح مسافر از تجربه های دنیاهای برین آمده بود . مجبور بود قصه و رویا ها و خواب هایی بسیار واقعی و باور کردنی ببافد تا اندکی فضولی بی انتهای ذهنش آرام شود . مثل کودکی خرد که صدای آه و ناله ی عشقبازی پدر و مادر را شنیده ، فردا که شد باید مادر بیچاره توضیح بدهد که ….! راستی با چه واژه و داستانی می شود توضیحش داد ؟!!!! فقط باید حواس بچه را پرت کرد تا فراموش کند . همانگونه که ذهن مسافر برای تجربه هایش قصه ای می سازد به نام رویا تا فراموش کند …!

ذات ذهن وراجی است . در خواب و بیداری ، آنقدر قصه می بافد که روح ، خانه اش را از یاد ببرد .

فقط وقتی مادر حامله شد و بچه ای آمد ، مجبوری داستانی بسازی که بعـــله … : پدر رفته کوه و از طرف خدا برای تو همبازی آورده !! آخر خدا بچه ها را دوست دارد !

و ذهن مسافر نطفه دار روحش بود … به اینجای داستان که رسید ، سفیر سکوت کرد …. انگار دیگر واژه و داستان و بازی و خوابی نمانده بود که دستاویز گفتن حقیقت کند ! همه را یکی یکی مثل حباب ترکانده بود … حتی دیگر سفیر و مسافر و خدایی نمانده بود …. فقط عشق بود و عشق بود و عشق !

مسافر همچنان در جستجوی خدا تقلا می کرد! هر چه بیشتر می گشت ، کمتر می یافت .
این دربدری های سفر و تقلاهای بی ثمر، دردی عظیم را در اعماق وجودش شعله ور می ساخت که پایانی نداشت . دردی آتشین که انگار فقط خود خدا ، آب آرم اش بود .

در این تلاش های بیهوده ی همیشه ، تنها امید و راه فرارش ، ریسمان محکم عشق بود که می آمد و او را می گرفت و بازی می داد و آرام می کرد . به سرزمین های دور می برد و سرشار از نور و لذت در خلسه های تجربه رهایش می کرد . مثل تجربه ی خلسه ی آغوش معشوق . آرامشی که دلگرمی نزدیک بودن یار است وقتی که بازی ناز دست عاشقش بر گیسوی نرم تو می لغزد و دست دیگرش ، امن و آرام به دورت پیچیده است .
بدین گونه مسافر خود را به بازی ناز عشق سپرد تا او را به اعماق زلال مراقبه ببرد . چشمانش را بست و با هر چه عشق می شناخت ، خدا را از عمیق ترین اندرونی های قلبش تمنا کرد . به زیباترین نامی که از او می شناخت صدایش کرد . و تمام بودنش را خلاصه در یک آرزو در دامان عشق او رها کرد : او !

به ناگاه موجی از عشق آمد و او را نرم و امن و آرام در بر گرفت . مثل کاروان امن لیلی ، عشق آمد و روح مجنونش را با خود به سفر های دور برد .
حسی غریب دورش پیچید، مثل مرگ ِشب زمستان ، در آغوش صبح بهار .

مثل افتادن نرم برگ زرد به انتظار رویشی دوباره : و شکوفه یعنی تولد دوباره ی حس ِخوب ِزندگی !
و مرگ یعنی تولد دوباره ی زندگی .

روح مسافر ، کالبد تن انسانی را چونان لباسی کهنه از خود برکَند و غلاف تنگ ِتن ِیک سوسک را بر خود کشید . درست مثل یک فیلم که بازیگرش پشت صحنه می رود و با لباسی نو و نقشی نو به صحنه باز می گردد و داستان همچنان ادامه دارد .
و روح ، در صحنه ی دنیا های زیرین بازیگر خوبی است . و بازیگر خوب ، هر نقشی را تا زمانی که روی صحنه هست با تمام وجود باور می کند ، اما همیشه می داند که همه چیز یک بازی است .یک قصه ، یک درس ، یک مفهوم ، یک پیام ! همیشه می داند که می تواند نقش ها را مثل یک لباس پوشید یا درآورد بی آنکه به آن چسبید یا خود را با آن شناخت .

و تا زمانی که روح خود را با نقش و نقابش می شناسد در بند دنیاهایش اسیر است .

روح مسافر آن قدر در نقش سوسک فرو رفته بود که مثل یک سوسک فکر می کرد ، مثل یک سوسک درد می کشید، مثل یک سوسک به فکر معاش در خلا بود و مثل یک سوسک از انسان می ترسید. در این بازی های زیبا حتی به یاد نمی آورد که روزی مسافری بوده با کالبد و شرافت و آگاهی انسانی .

اما روح ، هر کالبدی که به تن کند یک چیز را هیچ گاه فراموش نمی کند و آن عشق الهی است . حتی در حقیرترین شرائط ، آن آتش مقدس جاویدان ِ روح ، تمامی وجودش را می سوزاند . آتش طلب او . آتشی که در همه ی جهان ها اشتراک هر بودنی است . از همین آتش است که هر روحی که به کمال نزدیک تر است به دور خود جذبه ای دارد به نام عشق !

گر چه مسافر سوسک شده بود، اما هنوز معنی بودنش عشق بود . عشقی در پی جذبه ی کمال روح ، در موجودی به نام انسان است . و این بود که عشق ِدیدار انسان ، تمامی فکر و ذکر ِ روز و شبش شده بود .
انسان بی رحم و بزرگ و قادر مطلق که از بچگی یادش داده بودند باید از او ترسید . زیرا جز مرگ و وحشت و ویرانی برای او و نسلش چیزی نه در عمل و نه در وعده داشت .

یک روز که دیوانه وار ، در آتش این عشق دست و پا می زد ، مثل مجنون ها به گوشه ای خزید و در خود فرو رفت . نمی دانست چرا ، اما حس حادثه ای در قلبش می تپید . در افسون حس غریبش گم شده بود و هیچ نمی فهمید جز این که شاخک هایش نزدیک شدن قدم های یک انسان را هشدار می دادند . قلبش تند می تپید اما نه از ترس ، که از عشق . عشقی که بر همه ی بودنش ، حتی همه ی ترس های ذاتی اش قالب شده بود .

نمی دانست چه شده است که دیگر از وعده ی مرگ و بعد ازآن نمی ترسید و عاشقانه نزدیک شدن آدم را می نگریست . سوسک با حسی غریب به پاهای آدم خیره شده بود در حالی که همچنان خود را آماده ی له شدن به زیر پاهای او می کرد. اما انگاری این آدم مثل هیچ آدم دیگری نبود . انگاری بودنش چشمه ی شفقتی عظیم به همه ی هستی بود . انگاری این آدم از پشت لاشه ی بی ارزش سوسک ، عشق را در قلب تپنده اش می دید و می فهمید. آدم نزدیک شد ، سر خم کرد و با دست های بزرگ اما مهربانش ، او را لمس کرد . سوسک مرگ را در پشت پوست تنش احساس می کرد اما عشق حتی ترس ذاتیش از مرگ را هم از او گرفته بود. آدم بلندش کرد و او را بالا آورد .رو به روی چشمانش کف آن دست دیگر گذاشت .

چشمان سفیر از برق خدایی می درخشید . گر چه طوفانی از عشق از چشمانش بیرون می زند و به دور سوسک می چرخید و او را با خود می برد ، اما هیچگاه بدین حد خود را آرام حس نمی کرد . حسی از حمایت و امنیت همه ی وجود سوسک را در بر گرفته بود .
یک لحظه نگاه سفیر از نشئه ی تمامی لذت های عالم برتر است و این حقیقت را حتی سوسکی حقیر هم می فهمید اما تن سوسک بیچاره تاب این همه عشق و نور و لذت را نداشت .
سوسک در حال فرو رفتن در خلسه ای غریب بود که صدای سفیر او را ندا داد : مرا می شناسی ؟!
و با همان اندک خردی که از پس مستی این شراب مانده بود سفیر را در عمیق ترین پستو های غبار گرفته ی ذهنش ، محو و مبهم ، به یاد آورد . محو و مبهم اما محکم و استوار . زیرا هر مسافری ذات هادیش را از کالبد خود هم بهتر می شناسد.
هیچ هیچ به یاد نداشت جز این که می دانست که او را از هر چیز دیگر بهتر می شناسد . هم قد همه ی عشق ها او را می شناخت . هم قد همه ی عشقی که در قلبش به خدا داشت !

هادی او را به پشت ، به روی زمین گذاشت . بیچاره سوسک وارانه ، برای اولین بار آسمان و نور و خورشید و هادی را در یک سو می دید .
از نور و آزادی و صوت هادی در حال فنا بود .

در طول این سفر هیچ گاه بدین حد در ارتفاعات آگاهی نبود ، اما نمی دانست که چرا هنوز بیهوده تقلا می کند . گر چه از سوسک بودن و این گنداب خسته شده بود و مرگ در یک قدمی اش وعده ی آزادی می داد ، اما نمی دانست چرا هنوز مثل یک سوسک تقلا می کند که برگردد .

گرچه با هر چه ایمان بود خود را به دست هدایت هادی سپرده بود اما هنوز معنای این رفتار عجیب سفیر ِغریبه آشنایش را نمی فهمید . و چه انتظاری هست که یک سوسک معنای کردار و پندار آدم را بفهمد ؟!

مثل طلوع نور در شب ، سفیر به سخن آمد :
” چرا دست و پا می زنی در عشقی که تو را فرا گرفته ؟! چرا تقلا می کنی در جستجوی خدا ، در حالی که اگر خود را در جاذبه ی عشق او رها کنی به او می رسی ، مثل خسی که خود را به رود می سپارد و می داند که رود یعنی سفر دریا شدن ؟ چرا بیهوده همه جا را پی خدا می گردی ، در حالی که در درون خودت خانه دارد ؟! چرا بیهوده گریه می کنی در حالی که مادر تو را هر جا و هر صورت که باشی در آغوش امن عشقش گرفته است و پدر تو را به تجربه کردن ، تو را به بازگشتن ، تو را به همکار خود شدن فرا می خواند ؟

ذهن انسان مثل یک ماشین خودکار ، بی اختیار عادت به تقلا دارد ، همانگونه که بدن سوسکی تو عادت دارد وقتی به پشت است تقلا کند که به حال طبیعی برگردد ذهن نیز رو به زمین بودن را بیش از رو به آسمان بودن دوست دارد .
و این تقلاهای بیهوده ، دروغی را برای انسان می سازد به نام نفس . که برترین خواسته اش بقا و ارضای خودش است و حفظ حالت طبیعی اش و جز این هیچ برایش مهم نیست . و این حالت شفافیت ذهن را ( به عنوان یک ابزار برای روح) می گیرد . ذهن را کور و کر و قفل شده می کند . پس بدان که اگر به جذبه ی عشق در جستجوی خدا می گردی باید این بازی را تمام کنی . نفس مسافر مثل حباب یک توهم باید بترکد . مثل بیدار شدن از یک کابوس پر تقلا که در آن خواب سوسک شدن دیده ای .

این جمله ی سفیر ، سر شار از موجی از عشق و نو و صوت به سوی مسافر هجوم آورد و روح اش از قالب سوسک بودن کند و مثل گویی از نور پیش روی گورو نگه داشت . سفیر ادامه داد : ” حقیقت این است که اگر می خواهی روح الهی پیش رویت بایستد ، دست از تقلای ذهن بردار و این ممکن نیست مگر عادت جاذبه و دافعی ذهن را خنثی کنی . یعنی نه طرفدار چیزی باش و نه مخالفش . زیرا این گونه تقلا ها عادات ناخودآگاه ذهن مریض انسان است که با مشتی برنامه ها و عقاید و نظریات کذب پر شده است . اما آن هنگام که راه اعتدال را می روی به خدا نزدیک تری زیرا تعادل ، طبیعت روح الهی است . در تعادلی هماهنگ با روح الهی ، آن هنگام که دست از حرکتهای بیجا شسته ای ، در آغوش عشق آرام خواهی گرفت .”

تمامی تلاش ها و تقلا های سفر خدا بیهوده است . زیرا در شکوه حضور قدسی خدا ، تلاش برای رسیدن به او ، معنی خود را از دست می دهد همانگونه که نور شمع در حضور آفتاب بی رنگ است . و بدان که حضور خدا همه جا همیشگی است ، پس همیشه تلاش هایت را رنگ باخته بدان . همانگونه که بازی سایه ها وقتی که نور به وجودشان می تابد بی رنگ می شوند و خود را سایه ی از بودن خدا بدان .

هرگز با جستجو خدا را نخواهی یافت . زیرا او همینجا هم اکنون در درون توست . فقط بایست و این حقیقت را بنگر !

گرچه حقایق ساده و روان و نرم و روشن بر روح مسافر می باریدند ، اما هنوز تضادی مبهم در وجود مسافر تقلا می کرد . عاقبت تاب نیاورد و به زبان آمد و پرسید :
” سرور من ؛ اگر خدا به جستجو یافت نمی شود ، پس سفر در جاده ی جاویدان خدا چیست ؟! مگر نه معنی سفر جستجوی روح پی خداست ؟! و نه جستجو به تلاش است . چگونه می شود هم جستجو گر بود و هم نبود . هم در تلاش بود و هم در بی عملی آسود ؟! … ؟ “

سات گرو (استاد اعظم ) نگاهی از عشق به مسافر انداخت و گفت : ” در ذات بودن هر چیز در دنیاهای زیرین تضادی نهفته است از این تضاد ها نترس و بیهود تلاش مکن که با ذهن تحتانی خود آن را بفهمی زیرا جمع اضداد برای ذهن حقیر و مریض انسان درک کردنی نیستند . اما گوش کن که به سادگی برای تو می گویم که سفر یعنی این که روح ، اراداه ی خود را از چنگال تقلاهای بیهوده ی ذهن رها کند و به مشیت عشق الهی بسپارد تا جاری شود و به او را به سوی مبدأش بازگرداند . همان گونه که ماهی قزل آلا بر خلاف ذهن حقیر ش، خود را به طبیعت روح زندگی می سپارد و بر خلاف جریان رودخانه بالا می رود .
این رها کردن همان بی عملی است و آن سپردن عملی است که روح فاعلش نیست بلکه مجرایش است . بدان که فاعل سفر روح خداست نه مسافر .
و بدان که این معانی چون آلوده به کلمات شده اند از حقیقت دور افتاده اند . حقیقت گفتنی نیست بلکه باید تجربه شود و اگر کلامی گفته می شود فقط فرا خواندن و تحریک عشق تو به تجربه کردن است . پس سکوت می کنم و تو را به تجربه کردنش فرا می خوانم ….”

سفیر این را گفت و مثل لذت یک رؤیا محو شد . مثل شکفتنی دوباره ، روح مسافر در خلسه ی بهاری عشق و آگاهی ، بر کالبد انسانی اش باز گشت و چشم از خواب گشود تا در مدرسه ی دنیا آگاهی اش را تجربه کند و عشقش را با همه قسمت .

درد عشق

 - ویرایش شده  -

مسافر ، خسته از تمامی خاک گرفتگی های روزمرگی ؛ درد های دیوانه کننده ی زندگی ؛ فشارهای بیهوده ی روانی و سوداهای سوزنده ی روحانی ؛  به سایه ی ابر مرد جاودانی – گوروی دیر یافته (پیر ، مراد ، استاد ) – پناه آورده بود .
می پنداشت پس از  این همه درد های دنیاهای دون ؛ در بدری های برزخ های خون ؛ جهنم های تاریک جهل ؛ عاقبت بهشت را یافته است .
و خدا می داند که چقدر به خود می بالید که بهشتش یک پله بالاتر از بهشت های موعود ادیان است :
کوی یار ، بهشت موعودش بود  !!
جایی که لذتش نه به حور و پری و قصور و رود و نور بود که همه ی خوشیش هم صحبتی  با همه ی ابر مرد های همیشه ی همه ی اعصار بود اما …..!

به یاد می آورد آن روزگاران را ، که در عمیق ترین دریاهای تاریکی و جهل ، غریب و بی کس و تنها ، به زیر آوار ظلمت می نشست و مثل نوزادهای مادر مرده ، هق هق می زد و شیر ِنور ِهادی می خواست . خوب یادش است که کویر کویر ، راه جاوید می پیمود ، نه با پای تن ، که با دلِ برهنه ی خونین ، به هر سو می رفت و روی می کرد ،به هر سو ، او هم بود و هم نبود ! دیوانه می شد و  از عمیق ترین عمقی که از دلش می شناخت ، با تمامی ِتوان ِهمه ی ِتن هایش ، خدایش را داد می زد . مثل بی پدر ها ، در بدر به دنبال پدر ِآسمانی ، در این سیاهچاله های زمینی می گشت !

به یاد می آورد هر جا خری می دید که حمٌاله ی کتب آسمانی بود ، پی  اش می دوید . هر دانه را با قیمت یک زندگی می خرید . مثل تشنه ای که آب شور دریا خورده ، دیوانه وار از این سراب می نوشید! چشمش ، سطر به سطر ، در بدرِ ِحق بودند اما  در جاده ی کلماتی که حی نبودند، به دنبال ردی از صوت و نور او ، واژه ها را پیموده بود . در جای جایش حتی اگر صوت و نور خفته بود ، چه فایده چون مثل مرداری که دیگر روحی از آن نمانده بود ، مدفون قبرستان کلمات بودند ! مسافر حیرانی راه جاویدانی بود که خودش بود نه تکرار واژه هایی مرده !

زخمه هایی عمیق و کاری اش ، در اندرونی ترین دخمه های ناپیدای دلش هنوز و همیشه ، مثل چشمه های اثنی عشر ،  خون می باریدند ! زخمه هایی که رگه های خونینشان از همه ی اساطیر اولین می گذشتند و به نیش درنده ی اولین آدم می رسیدند که بر سیب گندیده ای که نوش جانش شد سرخی می بخشید .نوشی که تا ابد دهر نیش مرگ آلوده ی کودکانش شد ، که بگیر و برو تا درد های خاتم و پس از آن تا هنوز ،ختم می شد … !…  و … و سوالِ نپرس ِهمیشه : چرا ؟! و سکوت ! سکوتی که در پی پاسخِ خود سوخته است !

تلاطم خروش  زخمه های ذهنش ، مثل موج های بیقرار ، لحظه به لحظه ، ساحل دلش را تازیانه می زدند . همچو اقیانوسی که از فرط طوفان زخمی شده است به خود می پیچید اما راهی نبود …

در همین خلسه هایِ خونآلودِ خرد ، چیزی مثل گردبادِ صوت ، چونان خوابی او را در ربود . مثل غرق شدن در دریای صوت و نور ، در اعماق دنیاهای درون خود ، فرو می رفت …

مسافر از خود بی خود شد و چشم که گشود ، نور روی پیر (گورو ) بود که مثل مهتاب بر دشت پرجنازه ی پس از جنگ های درونش می بارید ! همه چیز در آرامش مطلق نوای حی ، چونان خرامیدن نور ِنرم پری به آهنگی بهشتی می نمود .

نیازی نبود که سفیر حرفی بزند زیرا اینجا همه ی دانایی ها فقط  در “بودن” هست . کافی است که از مقام روح ، وارسته از همه چیز ، دنیا های دون را بنگری ، آنگاه دانایی یعنی بودن !
سفیر از شکوه خدا می درخشید و مثل ِآفتاب روشنگر ، که پایان شب است ؛ پایان ذهن مسافر بود ! سفیر یک پارچه نور بود ؛ نوری که با آن راه آن قدر ساده می شود که حتی کودکی ساده لوح ، می تواند به ملکوت خدا پا گذارد . گورو سفیر صوت او بود ، صوتی که با آن راه جاویدان آن قدر جذاب می شود که بی هیچ ترس و بی نیاز از هر امیدی  (خوف و رجا ) ، سراسر راه را می شود سرسره بازی کرد زیرا جذبه ی صوت او مثل ایمان به جاذبه زمین ، فقط تسلیم شدن می خواهد .در معیت استاد ، برای درک عظیم ترین اسرار خدا حتی نیازی به حجت یک واژه هم نیست زیرا فقط آنان که در تاریکی وهم خفته اند دل به سیاهی واژه های مرده ی خفته در کتب می بندند . در کنار سفیر دانستن، مثل باران ِنور و صوت ، سر و رویت و همه ی بودن آدمی را در خود می شوید و هم جنس خود می کند .

 

اکنون که در معیت او ، از مقام روح به این همه بازی های بیهوده ی دنیاهای کوچک خود می نگریست ،چه بیهوده نیش پشه ای را ، دریای درد می نامید و حال آن که همه این درد ها زاده ی توهم  ذهن متوحشش بودند . مثل یک کابوس که با نوای نرم معشوقه ای یکآن از آن می پری صدای سفیر او را از این توهم (مایا ) بیدار کرد !

از بالا به این محشر کبرای درونش می نگریست !
از خود شرمگین شد که همیشه ، با چه غروری ،  همه ی جنگ های تاریخ را به دیده ی تحقیر ، به مشتی نامردم متوحش پست تر از حیوان ، نسبت می داده ، در حالی که در درون خودش ، جنگ و قحطی و قتل عام ، همیشگی بوده !  چه مسخره و بی حتی جرات فرار محبوس گردایه ای از عقاید بی پایه شده بود که حتی پدر و مادرشان معلوم نبودند . عقاید نفهمی که مثل قبایل آدم خوار ، نامتمدن و وحشی ، همیشه به قصد خوردنش طوافش می کردند ، با صدای نامفهومی به عنوان پرستش ، برای پس از مرگش بیم و امیدش می دادند ، و  خنجر سؤال به اعماق بودنش فرو می کردند و اما کماکان در آتش اشتیاقی که نمی دانست از کجا ، اما از بیخ و بن می سوزاندش ، پخته می شد ! و بعد افکاری که همچون فرمانرواهای خودکامه که خدا شده بودند ، هر حرف و ندا و سؤالی را قبل از تولد (چونان فرعون ) خفه می کردند . و بعد که فکارهای دیگر متحد شدند و طغیان کردند . با رأی گیری از همه ی ندا های درون ، (مثلاً) کاملاً روشنفکرانه حکومت تشکیل دادند . فلسفه و دین ، به عنوان دو ابر قدرت ، چه بی رحمانه ، مثل بمب های هسته ای از بیخ و بن ، خان و مان ساکنین طبقات ذهن را بر باد  دادند ! … و بعد ذهنی که از خطرهای این همه جنگ گرم آگاه شد و سردش کرد . دوران سکوتی مرگ آور ، که بیش از بمب اتم همه را می ترساند و  استحمار و استثمار نوین ِنماینده های قدرت های برتر ! و اینگونه بود که بازی افکار ، هر مرحله جانکاه تر از قبل جنگ می کرد و جان می گرفت !!

 چه زیبا همه ی حقارت تاریخ در جغرافیای درون مسافر خفته بود !

 و اکنون در مقام روح ، در معیت او ، می دید که آرزوی صلح در ذهن ، مثل آرزوی خشک بودن آب است . زیرا ذهن معنی اش : جنگ میان ِدو نیروست ! و دوگانگی همیشه درد است و جنگ . و آدمی تا از ذهن ، از نفس خودش ، رها نشود ، حتی بویی از آرامش و صلح را نخواهد برد . حتی اگر به توهم باطل خودش ، در بهشت های ذهنی به بازی سرگرم شود ، باز هنوز جنگی سرد در ذات معنی ذهنش خفته است .

صلح ِکل (صلح درون و بیرون ) یعنی رهایی از منیت ( نفس ) ، از ذهن . و سپردن خود به نور و صوت او . و این راه جاویدانی است که درگاهش از اندرونی دل باز می شود و تا اعماق اقیانوس عشق خدا ، روح را به خود می کشاند …!

مسافر : به دنیای رنگارنگ اما پر نیرنگ اثیری نگاه می کرد و می دید که چه باتلاق ها و سراب ها و عطش هایی را که بیهوده عشق نامیده بود ! از یک حس طلب ساده ی انسانی برای جنسی دیگر ، تا حتی عشق به خدامرد و خدا ! آری حتی آن حس که عشق به خدا یش می نامید : جوشش عاطفی ساده ای بود در پی ناامنی ذاتی اش در شب تاریک روح ، در پی گم شدن در توهم هایی که آخر ِکمال می نامید!
اکنون روحش در مقامی ایستاده بود : که رو به رویش ،بازی های زیبایی به پا بود . در یک آن همه ی آن خدا هایی که در این همه زندگی پرستیده بود ، مثل حباب می ترکیدند و محو می شدند ، حتی نیاز نبود مثل پیامبران به جنگ بت های بی جان برود ! فقط نور و نگاه کافی بود . همانگونه که امروز ایده ی بت پرستی به مسخرگی ترکیدن یک حباب است .

مسافر فکر می کرد در سایه ی این سفیر ، از همه دردها در امان است زیر اینجا سرزمین های خیلی دوری است که حتی برتر از بهشت هایی است که هیچ دردی در آن ها نیست . چه می دانست دردی که در این عشق است آنچنان عظیم است که قطره ای از آن از همه جهنم ها بیش است و آنچنان شیرین است که هیچ جوی عسل های بهشتی یاری برابری اش را ندارد .

و آن درد عشق است !

شکر یعنی عشق

خدا عشق است و عشق در هر ذره ای از وجود متجلی .

عشق مثل دانه است و صدای او نسیم و جهان چونان خاک .
حتی اگر دانه ای حقیر از عشق بکاری ، همان تک دانه یِ کوچکِ نادیدنی ، خوشه خوشه ، برکت می شود و  سر از دل سیاه خاک به آسمان بلند می کنند . اما تنها به شرط آن که مثل خردسالانِ بی صبر و  بی خرد ، همین فردا به انتظار نتیجه ، خاک را زیر و رو نکنی ! کافی است یک فصل ، بی هیچ فکر و انتظاری به زیر باران رحمتش رهایش کنی ، آب و خاک و خورشید و فلک ، خود راز عاشقانه ی رُستن دانه را بهتر از من و تو می دانند .

و باز داستان رستن هزار خوشه از خاک که یا غذای گرسنه ی مهری می شود و یا دگر بار  بر دست نسیمی دگر سوار می شود و بر دل خاکی دگر بی قرار ….  و باز تکرار دورِ دوارِ عشق .

از هر دلی به دلی ،و از هر دلی به عشق (خدا ) راهی دگر است . مثل همین خاک و نسیم و دانه …

و روزی رستن و مثل خورده شدن ، جذب نظامِ همکارهای خدا شدن !

شکر کردن و عشق مثل نسیم است و دانه !

فکر کن عاشقی با دریایی از عشق و مهر ، برای معشوقه اش هدیه ای که هم دوست دارد و هم نیاز بیاورد . کدام معشوقه ی بی ذوق را دیده ای که با خلقی تنگ و رویی ترش و دلی غم زده تشکر کند ؟!! این شکر نیست ، جسارت است ، اهانت است ، دلی همچون سنگ ، پر از قساوت است . حقگذار حقیقی  با شادی و شور و رقص و عشق و ذوق و مستی شکر می کند نه با آه و ناله و غم و گریه ! شکر سر شار از عشق است و این خود عشقی دگر است مثل باز تاب موج در کرانه ی دریا  ، مثل نور در آینه مثل طنین اصوات در کوه ، شکر بازتاب عشق است . شکر خودِ عشق است . و عشق خود خداست .

یک پارچه بودن هدیه ی عشق (خدا) است به روح . پارچه را باید دوخت . تن لباسی برای کارگذاری او در زمین .چه با لباس چه بی لباس روح زیباست . چون روح ذاتاً مجرای اوست .

یک پارچه باش !  نه تکه و تکه و پاره پاره ،( هر گوشه ای از هواس به سویی !!) سیاه مباش ، سیاه مکن ، سیاه مپوش ! زیبا شو و بپوشان و برقص !همه ی آن  راه جاودان که از  قلب خودت تا قلب خودش کشیده شده است را با رقص شکر کن و بر بازگشت صوتش سوار شو و سویش برو … برو ….برو …! برقص و برو … شکر کن و برو …عشق شو و برو …!

بودنِ ما بازتاب صوت و نور اوست ! همین یک هدیه را شکر کن و باش .

خدا را می شناسیم ؟! برای جفتی که سالهاست در کنارش زندگی می کنیم ، چندبار هدیه ای خریده ایم که به راستی نیازش بوده و دوست داشته ؟! مایی که این قدر کم می دانیم از حتی همین معشوقه ی لمس شدنی ، چه لاف ها که در وصف و شناخت خدا نمی زنیم و چه موهوماتی در گذر این همه قرن به نام او نپرستیده و هنوز هم نمی پرستیم !!!… به راستی چقدر از قدرت مطلق عشقش را تجربه کرده ایم ؟!

ما هستیم چون خدا عشاق بودن است . خدا عشق است . حقیقتی بر تر از این نیست .

هم خاک من بیا …بیا به شکرانه ی این عشق ، از خود بر خیزیم و دانه ی بودن به دست نسیم بسپاریم و به رقص و شادی و عشق ، بر خاک دلی بنشینیم و بی فکر و بی انتظار ِپاسخی ، چشم به راه باران رحمت و فصل رستن ، از خود بمیریم و بر او بروییم!

 

خیلی نرم یادم آوردند که باید بنویسم. به نرمی نسیمی که یاد درخت خشکیده می آورد که بهار شده است برخیز !

مثل یک وظیفه ی عاشقانه باید نوشت ، مثل مادری که بچه اش را شیر می دهد : در سر وقت ، از سر عشق ! با شیر عشق ! به بچه ی عشق . برای رشد ، آن هم از سر عشق .

عشق ،  چیزی فرا تر از این احساس های ساده ی انسانی ! عشقی که در من و ما و در هر ذره ای از این دنیا می جوشد . عشق .عشق به او . به او شدن . به باز گشتن به او .به آن جا که از آن آمده ایم .

عشق  به کمال ، به کامل شدن ، به جمال ، به جمیل شدن ، به عشق ، به عشق شدن !

ندایی که از درونم ، نرم و آرام ، اما بلند تر از هر فریادی در همه ی جهان ها ، صدا می زند که : بیا ، بیا ، بیا . یک صوت که از قلب خودش جاری شده است و در بازگشتِ انعکاسش مرا هم با خود باز می گرداند به بازگشت ِ قلبش.

مثل یک وظیفه ی عاشقانه باید نوشت ، مثل عشق ، که عشق ِ جوشیدن دارد و می جوشد و از خود سر می رود : باید نوشت . مثل عشق ، که عشق تقسیم شدن دارد و تقسیم می شود باید نوشت ، برای  تقسیم همه ی خوبی ها و همه ی زیبایی ها باید نوشت .

در اندرون این خانه ی دل که چیزی نیست : هر چه هست ، سفره ی درویشی است که همه داراییش فقر مطلق در برابر غنای ذاتش است . غریبه ، آشنا ، هر دو مهمانیم ، بنشین ،  هر چه داریم با هم می خوریم .

مثل یک نی ! صدا از آن من نیست اما بنازم لب و دستش را . مثل یک رگ : بنازم اما قلب و شریان عشقش را . من یک هیچ مطلق یک نیاز ، اما بنازم غنای نازش را .

مثل یک وظیفه ی عاشقانه باید نوشت ، برای خود شدن باید نوشت . در این صحنه ی زندگی برای خود را بازی کردن . خود را بودن ، خود را شدن ، خود را نوشتن ، باید نوشت !

مثل یک وظیفه ی عاشقانه باید نوشت ، مثل یک دانه به عشق از خود رستن ، با رشد باید خود را نوشت .

در درون من چیزی است که باید از خود سر در آورد . می دانم ، می بینم و مطمئنم . گر چه همه اطرافم کود است وبس ، اما مثل یک دانه می دانم روزی در همین جا ریشه خواهم دواند ، می دانم سر و دست به آسمان و عطر گلی در فضا خواهم پراکند .

حتی اگر اکنون همه جا تاریکی است ، محض رضای دل نور باید نوشت .