خیلی نرم یادم آوردند که باید بنویسم. به نرمی نسیمی که یاد درخت خشکیده می آورد که بهار شده است برخیز !
مثل یک وظیفه ی عاشقانه باید نوشت ، مثل مادری که بچه اش را شیر می دهد : در سر وقت ، از سر عشق ! با شیر عشق ! به بچه ی عشق . برای رشد ، آن هم از سر عشق .
عشق ، چیزی فرا تر از این احساس های ساده ی انسانی ! عشقی که در من و ما و در هر ذره ای از این دنیا می جوشد . عشق .عشق به او . به او شدن . به باز گشتن به او .به آن جا که از آن آمده ایم .
عشق به کمال ، به کامل شدن ، به جمال ، به جمیل شدن ، به عشق ، به عشق شدن !
ندایی که از درونم ، نرم و آرام ، اما بلند تر از هر فریادی در همه ی جهان ها ، صدا می زند که : بیا ، بیا ، بیا . یک صوت که از قلب خودش جاری شده است و در بازگشتِ انعکاسش مرا هم با خود باز می گرداند به بازگشت ِ قلبش.
مثل یک وظیفه ی عاشقانه باید نوشت ، مثل عشق ، که عشق ِ جوشیدن دارد و می جوشد و از خود سر می رود : باید نوشت . مثل عشق ، که عشق تقسیم شدن دارد و تقسیم می شود باید نوشت ، برای تقسیم همه ی خوبی ها و همه ی زیبایی ها باید نوشت .
در اندرون این خانه ی دل که چیزی نیست : هر چه هست ، سفره ی درویشی است که همه داراییش فقر مطلق در برابر غنای ذاتش است . غریبه ، آشنا ، هر دو مهمانیم ، بنشین ، هر چه داریم با هم می خوریم .
مثل یک نی ! صدا از آن من نیست اما بنازم لب و دستش را . مثل یک رگ : بنازم اما قلب و شریان عشقش را . من یک هیچ مطلق یک نیاز ، اما بنازم غنای نازش را .
مثل یک وظیفه ی عاشقانه باید نوشت ، برای خود شدن باید نوشت . در این صحنه ی زندگی برای خود را بازی کردن . خود را بودن ، خود را شدن ، خود را نوشتن ، باید نوشت !
مثل یک وظیفه ی عاشقانه باید نوشت ، مثل یک دانه به عشق از خود رستن ، با رشد باید خود را نوشت .
در درون من چیزی است که باید از خود سر در آورد . می دانم ، می بینم و مطمئنم . گر چه همه اطرافم کود است وبس ، اما مثل یک دانه می دانم روزی در همین جا ریشه خواهم دواند ، می دانم سر و دست به آسمان و عطر گلی در فضا خواهم پراکند .
حتی اگر اکنون همه جا تاریکی است ، محض رضای دل نور باید نوشت .
salaam rezaye doost
mesle hesse boodane dar oo bayad nevesht … mesle raah raftan rooye shab …rooye tariki va khamoosh mandan az kalamati ke ba man gharibe and
hatman to midaani ke che migooyam …khodam rastesh nemidoonam
amma ehsaase khoobi daram …mamnoonam az neveshteye ghashanget
جانا چه گویم شرح فراقت چشمی و صد اشک جانی و صد آه
گر تیغ بارد بر کوی آن ماه گردن نهادیم الحکم لله
“غریبه، اشنا، هر دو میهمانیم، بنشین هرچه داریم با هم می خوریم”
غریبه ام، اما اشنای اشنا
غریبه ای، اما اشنای اشنا
کلامت اشنا
نفست گرم
و نگاهت اشنا
میهمانم و تورا به میزبانی خوانده ام
میزبانی و مرا میهمان یافته ای
چه داریم ؟
چه باید خورد ؟
می نشینم
گاه نشستن است
لختی در تو که خویش منی درنگ شیرین است
می نشینم، می نوشم و می خورم
سکوتت، این موسیقی عشق گوشنواز است
تنها سکوت میکنم
دریچه ی چشمانت زیباست
از آن شیدای نمایی حیرت انگیز میشوم
می نشینم
آری درنگ شیرین است
می نشینم
آری می نشینم
اینجا نوای عشق در نی ای میخواند
اینجا نوایی سحر آمیز مرا به رقص میخواند
مینوشم و می رقصم و می رقصم
اینجا تو را مینوشم
اینجا تو را می رقصم
اینجا تو را میشنوم
اینجا تو را میخوانم
میهمانیست این خانه
میهمانی تو
میز بانم من
میزبانی تو
میهمانم من
اینجا سکوت میخواند
“مثل یک نی ! صدا از آن من نیست، اما بنازم لب و دستش را. مثل یک رگ، بنازم اما قلب و شریانش را. من یک هیچ مطلق، یک نیاز، بنازم اما غنای نازش را”
“مثل یک نی ! صدا از آن من نیست، اما بنازم لب و دستش را. مثل یک رگ، بنازم اما قلب و شریانش را. من یک هیچ مطلق، یک نیاز، بنازم اما غنای نازش را”
سلام دوست من …
حضورت در راه جاویدان برکت باد