خدا عشق است و عشق در هر ذره ای از وجود متجلی .
عشق مثل دانه است و صدای او نسیم و جهان چونان خاک .
حتی اگر دانه ای حقیر از عشق بکاری ، همان تک دانه یِ کوچکِ نادیدنی ، خوشه خوشه ، برکت می شود و سر از دل سیاه خاک به آسمان بلند می کنند . اما تنها به شرط آن که مثل خردسالانِ بی صبر و بی خرد ، همین فردا به انتظار نتیجه ، خاک را زیر و رو نکنی ! کافی است یک فصل ، بی هیچ فکر و انتظاری به زیر باران رحمتش رهایش کنی ، آب و خاک و خورشید و فلک ، خود راز عاشقانه ی رُستن دانه را بهتر از من و تو می دانند .
و باز داستان رستن هزار خوشه از خاک که یا غذای گرسنه ی مهری می شود و یا دگر بار بر دست نسیمی دگر سوار می شود و بر دل خاکی دگر بی قرار …. و باز تکرار دورِ دوارِ عشق .
از هر دلی به دلی ،و از هر دلی به عشق (خدا ) راهی دگر است . مثل همین خاک و نسیم و دانه …
و روزی رستن و مثل خورده شدن ، جذب نظامِ همکارهای خدا شدن !
شکر کردن و عشق مثل نسیم است و دانه !
فکر کن عاشقی با دریایی از عشق و مهر ، برای معشوقه اش هدیه ای که هم دوست دارد و هم نیاز بیاورد . کدام معشوقه ی بی ذوق را دیده ای که با خلقی تنگ و رویی ترش و دلی غم زده تشکر کند ؟!! این شکر نیست ، جسارت است ، اهانت است ، دلی همچون سنگ ، پر از قساوت است . حقگذار حقیقی با شادی و شور و رقص و عشق و ذوق و مستی شکر می کند نه با آه و ناله و غم و گریه ! شکر سر شار از عشق است و این خود عشقی دگر است مثل باز تاب موج در کرانه ی دریا ، مثل نور در آینه مثل طنین اصوات در کوه ، شکر بازتاب عشق است . شکر خودِ عشق است . و عشق خود خداست .
یک پارچه بودن هدیه ی عشق (خدا) است به روح . پارچه را باید دوخت . تن لباسی برای کارگذاری او در زمین .چه با لباس چه بی لباس روح زیباست . چون روح ذاتاً مجرای اوست .
یک پارچه باش ! نه تکه و تکه و پاره پاره ،( هر گوشه ای از هواس به سویی !!) سیاه مباش ، سیاه مکن ، سیاه مپوش ! زیبا شو و بپوشان و برقص !همه ی آن راه جاودان که از قلب خودت تا قلب خودش کشیده شده است را با رقص شکر کن و بر بازگشت صوتش سوار شو و سویش برو … برو ….برو …! برقص و برو … شکر کن و برو …عشق شو و برو …!
بودنِ ما بازتاب صوت و نور اوست ! همین یک هدیه را شکر کن و باش .
خدا را می شناسیم ؟! برای جفتی که سالهاست در کنارش زندگی می کنیم ، چندبار هدیه ای خریده ایم که به راستی نیازش بوده و دوست داشته ؟! مایی که این قدر کم می دانیم از حتی همین معشوقه ی لمس شدنی ، چه لاف ها که در وصف و شناخت خدا نمی زنیم و چه موهوماتی در گذر این همه قرن به نام او نپرستیده و هنوز هم نمی پرستیم !!!… به راستی چقدر از قدرت مطلق عشقش را تجربه کرده ایم ؟!
ما هستیم چون خدا عشاق بودن است . خدا عشق است . حقیقتی بر تر از این نیست .
هم خاک من بیا …بیا به شکرانه ی این عشق ، از خود بر خیزیم و دانه ی بودن به دست نسیم بسپاریم و به رقص و شادی و عشق ، بر خاک دلی بنشینیم و بی فکر و بی انتظار ِپاسخی ، چشم به راه باران رحمت و فصل رستن ، از خود بمیریم و بر او بروییم!