- ویرایش شده -
مسافر ، خسته از تمامی خاک گرفتگی های روزمرگی ؛ درد های دیوانه کننده ی زندگی ؛ فشارهای بیهوده ی روانی و سوداهای سوزنده ی روحانی ؛ به سایه ی ابر مرد جاودانی – گوروی دیر یافته (پیر ، مراد ، استاد ) – پناه آورده بود .
می پنداشت پس از این همه درد های دنیاهای دون ؛ در بدری های برزخ های خون ؛ جهنم های تاریک جهل ؛ عاقبت بهشت را یافته است .
و خدا می داند که چقدر به خود می بالید که بهشتش یک پله بالاتر از بهشت های موعود ادیان است :
کوی یار ، بهشت موعودش بود !!
جایی که لذتش نه به حور و پری و قصور و رود و نور بود که همه ی خوشیش هم صحبتی با همه ی ابر مرد های همیشه ی همه ی اعصار بود اما …..!
به یاد می آورد آن روزگاران را ، که در عمیق ترین دریاهای تاریکی و جهل ، غریب و بی کس و تنها ، به زیر آوار ظلمت می نشست و مثل نوزادهای مادر مرده ، هق هق می زد و شیر ِنور ِهادی می خواست . خوب یادش است که کویر کویر ، راه جاوید می پیمود ، نه با پای تن ، که با دلِ برهنه ی خونین ، به هر سو می رفت و روی می کرد ،به هر سو ، او هم بود و هم نبود ! دیوانه می شد و از عمیق ترین عمقی که از دلش می شناخت ، با تمامی ِتوان ِهمه ی ِتن هایش ، خدایش را داد می زد . مثل بی پدر ها ، در بدر به دنبال پدر ِآسمانی ، در این سیاهچاله های زمینی می گشت !
به یاد می آورد هر جا خری می دید که حمٌاله ی کتب آسمانی بود ، پی اش می دوید . هر دانه را با قیمت یک زندگی می خرید . مثل تشنه ای که آب شور دریا خورده ، دیوانه وار از این سراب می نوشید! چشمش ، سطر به سطر ، در بدرِ ِحق بودند اما در جاده ی کلماتی که حی نبودند، به دنبال ردی از صوت و نور او ، واژه ها را پیموده بود . در جای جایش حتی اگر صوت و نور خفته بود ، چه فایده چون مثل مرداری که دیگر روحی از آن نمانده بود ، مدفون قبرستان کلمات بودند ! مسافر حیرانی راه جاویدانی بود که خودش بود نه تکرار واژه هایی مرده !
زخمه هایی عمیق و کاری اش ، در اندرونی ترین دخمه های ناپیدای دلش هنوز و همیشه ، مثل چشمه های اثنی عشر ، خون می باریدند ! زخمه هایی که رگه های خونینشان از همه ی اساطیر اولین می گذشتند و به نیش درنده ی اولین آدم می رسیدند که بر سیب گندیده ای که نوش جانش شد سرخی می بخشید .نوشی که تا ابد دهر نیش مرگ آلوده ی کودکانش شد ، که بگیر و برو تا درد های خاتم و پس از آن تا هنوز ،ختم می شد … !… و … و سوالِ نپرس ِهمیشه : چرا ؟! و سکوت ! سکوتی که در پی پاسخِ خود سوخته است !
تلاطم خروش زخمه های ذهنش ، مثل موج های بیقرار ، لحظه به لحظه ، ساحل دلش را تازیانه می زدند . همچو اقیانوسی که از فرط طوفان زخمی شده است به خود می پیچید اما راهی نبود …
در همین خلسه هایِ خونآلودِ خرد ، چیزی مثل گردبادِ صوت ، چونان خوابی او را در ربود . مثل غرق شدن در دریای صوت و نور ، در اعماق دنیاهای درون خود ، فرو می رفت …
مسافر از خود بی خود شد و چشم که گشود ، نور روی پیر (گورو ) بود که مثل مهتاب بر دشت پرجنازه ی پس از جنگ های درونش می بارید ! همه چیز در آرامش مطلق نوای حی ، چونان خرامیدن نور ِنرم پری به آهنگی بهشتی می نمود .
نیازی نبود که سفیر حرفی بزند زیرا اینجا همه ی دانایی ها فقط در “بودن” هست . کافی است که از مقام روح ، وارسته از همه چیز ، دنیا های دون را بنگری ، آنگاه دانایی یعنی بودن !
سفیر از شکوه خدا می درخشید و مثل ِآفتاب روشنگر ، که پایان شب است ؛ پایان ذهن مسافر بود ! سفیر یک پارچه نور بود ؛ نوری که با آن راه آن قدر ساده می شود که حتی کودکی ساده لوح ، می تواند به ملکوت خدا پا گذارد . گورو سفیر صوت او بود ، صوتی که با آن راه جاویدان آن قدر جذاب می شود که بی هیچ ترس و بی نیاز از هر امیدی (خوف و رجا ) ، سراسر راه را می شود سرسره بازی کرد زیرا جذبه ی صوت او مثل ایمان به جاذبه زمین ، فقط تسلیم شدن می خواهد .در معیت استاد ، برای درک عظیم ترین اسرار خدا حتی نیازی به حجت یک واژه هم نیست زیرا فقط آنان که در تاریکی وهم خفته اند دل به سیاهی واژه های مرده ی خفته در کتب می بندند . در کنار سفیر دانستن، مثل باران ِنور و صوت ، سر و رویت و همه ی بودن آدمی را در خود می شوید و هم جنس خود می کند .
اکنون که در معیت او ، از مقام روح به این همه بازی های بیهوده ی دنیاهای کوچک خود می نگریست ،چه بیهوده نیش پشه ای را ، دریای درد می نامید و حال آن که همه این درد ها زاده ی توهم ذهن متوحشش بودند . مثل یک کابوس که با نوای نرم معشوقه ای یکآن از آن می پری صدای سفیر او را از این توهم (مایا ) بیدار کرد !
از بالا به این محشر کبرای درونش می نگریست !
از خود شرمگین شد که همیشه ، با چه غروری ، همه ی جنگ های تاریخ را به دیده ی تحقیر ، به مشتی نامردم متوحش پست تر از حیوان ، نسبت می داده ، در حالی که در درون خودش ، جنگ و قحطی و قتل عام ، همیشگی بوده ! چه مسخره و بی حتی جرات فرار محبوس گردایه ای از عقاید بی پایه شده بود که حتی پدر و مادرشان معلوم نبودند . عقاید نفهمی که مثل قبایل آدم خوار ، نامتمدن و وحشی ، همیشه به قصد خوردنش طوافش می کردند ، با صدای نامفهومی به عنوان پرستش ، برای پس از مرگش بیم و امیدش می دادند ، و خنجر سؤال به اعماق بودنش فرو می کردند و اما کماکان در آتش اشتیاقی که نمی دانست از کجا ، اما از بیخ و بن می سوزاندش ، پخته می شد ! و بعد افکاری که همچون فرمانرواهای خودکامه که خدا شده بودند ، هر حرف و ندا و سؤالی را قبل از تولد (چونان فرعون ) خفه می کردند . و بعد که فکارهای دیگر متحد شدند و طغیان کردند . با رأی گیری از همه ی ندا های درون ، (مثلاً) کاملاً روشنفکرانه حکومت تشکیل دادند . فلسفه و دین ، به عنوان دو ابر قدرت ، چه بی رحمانه ، مثل بمب های هسته ای از بیخ و بن ، خان و مان ساکنین طبقات ذهن را بر باد دادند ! … و بعد ذهنی که از خطرهای این همه جنگ گرم آگاه شد و سردش کرد . دوران سکوتی مرگ آور ، که بیش از بمب اتم همه را می ترساند و استحمار و استثمار نوین ِنماینده های قدرت های برتر ! و اینگونه بود که بازی افکار ، هر مرحله جانکاه تر از قبل جنگ می کرد و جان می گرفت !!
چه زیبا همه ی حقارت تاریخ در جغرافیای درون مسافر خفته بود !
و اکنون در مقام روح ، در معیت او ، می دید که آرزوی صلح در ذهن ، مثل آرزوی خشک بودن آب است . زیرا ذهن معنی اش : جنگ میان ِدو نیروست ! و دوگانگی همیشه درد است و جنگ . و آدمی تا از ذهن ، از نفس خودش ، رها نشود ، حتی بویی از آرامش و صلح را نخواهد برد . حتی اگر به توهم باطل خودش ، در بهشت های ذهنی به بازی سرگرم شود ، باز هنوز جنگی سرد در ذات معنی ذهنش خفته است .
صلح ِکل (صلح درون و بیرون ) یعنی رهایی از منیت ( نفس ) ، از ذهن . و سپردن خود به نور و صوت او . و این راه جاویدانی است که درگاهش از اندرونی دل باز می شود و تا اعماق اقیانوس عشق خدا ، روح را به خود می کشاند …!
مسافر : به دنیای رنگارنگ اما پر نیرنگ اثیری نگاه می کرد و می دید که چه باتلاق ها و سراب ها و عطش هایی را که بیهوده عشق نامیده بود ! از یک حس طلب ساده ی انسانی برای جنسی دیگر ، تا حتی عشق به خدامرد و خدا ! آری حتی آن حس که عشق به خدا یش می نامید : جوشش عاطفی ساده ای بود در پی ناامنی ذاتی اش در شب تاریک روح ، در پی گم شدن در توهم هایی که آخر ِکمال می نامید!
اکنون روحش در مقامی ایستاده بود : که رو به رویش ،بازی های زیبایی به پا بود . در یک آن همه ی آن خدا هایی که در این همه زندگی پرستیده بود ، مثل حباب می ترکیدند و محو می شدند ، حتی نیاز نبود مثل پیامبران به جنگ بت های بی جان برود ! فقط نور و نگاه کافی بود . همانگونه که امروز ایده ی بت پرستی به مسخرگی ترکیدن یک حباب است .
مسافر فکر می کرد در سایه ی این سفیر ، از همه دردها در امان است زیر اینجا سرزمین های خیلی دوری است که حتی برتر از بهشت هایی است که هیچ دردی در آن ها نیست . چه می دانست دردی که در این عشق است آنچنان عظیم است که قطره ای از آن از همه جهنم ها بیش است و آنچنان شیرین است که هیچ جوی عسل های بهشتی یاری برابری اش را ندارد .
و آن درد عشق است !
پیشتر ها شبی خواب دیدم که پروانه ای شده ام و به پرواز در امده ام …
اک نون که بیدار شدو ام نمی دانم که من خواب دیده ام که پروانه ای شده ام یا که پروانه ای خواب دیده که من شده است….
نویسنده خوب کسی است که ناگفته هایش بیشتر از گفته هایش باشد …مثل شما..
چشم به راه کارهای دیگرت هستم