مسافر همچنان در جستجوی خدا تقلا می کرد! هر چه بیشتر می گشت ، کمتر می یافت .
این دربدری های سفر و تقلاهای بی ثمر، دردی عظیم را در اعماق وجودش شعله ور می ساخت که پایانی نداشت . دردی آتشین که انگار فقط خود خدا ، آب آرم اش بود .
در این تلاش های بیهوده ی همیشه ، تنها امید و راه فرارش ، ریسمان محکم عشق بود که می آمد و او را می گرفت و بازی می داد و آرام می کرد . به سرزمین های دور می برد و سرشار از نور و لذت در خلسه های تجربه رهایش می کرد . مثل تجربه ی خلسه ی آغوش معشوق . آرامشی که دلگرمی نزدیک بودن یار است وقتی که بازی ناز دست عاشقش بر گیسوی نرم تو می لغزد و دست دیگرش ، امن و آرام به دورت پیچیده است .
بدین گونه مسافر خود را به بازی ناز عشق سپرد تا او را به اعماق زلال مراقبه ببرد . چشمانش را بست و با هر چه عشق می شناخت ، خدا را از عمیق ترین اندرونی های قلبش تمنا کرد . به زیباترین نامی که از او می شناخت صدایش کرد . و تمام بودنش را خلاصه در یک آرزو در دامان عشق او رها کرد : او !
به ناگاه موجی از عشق آمد و او را نرم و امن و آرام در بر گرفت . مثل کاروان امن لیلی ، عشق آمد و روح مجنونش را با خود به سفر های دور برد .
حسی غریب دورش پیچید، مثل مرگ ِشب زمستان ، در آغوش صبح بهار .
مثل افتادن نرم برگ زرد به انتظار رویشی دوباره : و شکوفه یعنی تولد دوباره ی حس ِخوب ِزندگی !
و مرگ یعنی تولد دوباره ی زندگی .
روح مسافر ، کالبد تن انسانی را چونان لباسی کهنه از خود برکَند و غلاف تنگ ِتن ِیک سوسک را بر خود کشید . درست مثل یک فیلم که بازیگرش پشت صحنه می رود و با لباسی نو و نقشی نو به صحنه باز می گردد و داستان همچنان ادامه دارد .
و روح ، در صحنه ی دنیا های زیرین بازیگر خوبی است . و بازیگر خوب ، هر نقشی را تا زمانی که روی صحنه هست با تمام وجود باور می کند ، اما همیشه می داند که همه چیز یک بازی است .یک قصه ، یک درس ، یک مفهوم ، یک پیام ! همیشه می داند که می تواند نقش ها را مثل یک لباس پوشید یا درآورد بی آنکه به آن چسبید یا خود را با آن شناخت .
و تا زمانی که روح خود را با نقش و نقابش می شناسد در بند دنیاهایش اسیر است .
روح مسافر آن قدر در نقش سوسک فرو رفته بود که مثل یک سوسک فکر می کرد ، مثل یک سوسک درد می کشید، مثل یک سوسک به فکر معاش در خلا بود و مثل یک سوسک از انسان می ترسید. در این بازی های زیبا حتی به یاد نمی آورد که روزی مسافری بوده با کالبد و شرافت و آگاهی انسانی .
اما روح ، هر کالبدی که به تن کند یک چیز را هیچ گاه فراموش نمی کند و آن عشق الهی است . حتی در حقیرترین شرائط ، آن آتش مقدس جاویدان ِ روح ، تمامی وجودش را می سوزاند . آتش طلب او . آتشی که در همه ی جهان ها اشتراک هر بودنی است . از همین آتش است که هر روحی که به کمال نزدیک تر است به دور خود جذبه ای دارد به نام عشق !
گر چه مسافر سوسک شده بود، اما هنوز معنی بودنش عشق بود . عشقی در پی جذبه ی کمال روح ، در موجودی به نام انسان است . و این بود که عشق ِدیدار انسان ، تمامی فکر و ذکر ِ روز و شبش شده بود .
انسان بی رحم و بزرگ و قادر مطلق که از بچگی یادش داده بودند باید از او ترسید . زیرا جز مرگ و وحشت و ویرانی برای او و نسلش چیزی نه در عمل و نه در وعده داشت .
یک روز که دیوانه وار ، در آتش این عشق دست و پا می زد ، مثل مجنون ها به گوشه ای خزید و در خود فرو رفت . نمی دانست چرا ، اما حس حادثه ای در قلبش می تپید . در افسون حس غریبش گم شده بود و هیچ نمی فهمید جز این که شاخک هایش نزدیک شدن قدم های یک انسان را هشدار می دادند . قلبش تند می تپید اما نه از ترس ، که از عشق . عشقی که بر همه ی بودنش ، حتی همه ی ترس های ذاتی اش قالب شده بود .
نمی دانست چه شده است که دیگر از وعده ی مرگ و بعد ازآن نمی ترسید و عاشقانه نزدیک شدن آدم را می نگریست . سوسک با حسی غریب به پاهای آدم خیره شده بود در حالی که همچنان خود را آماده ی له شدن به زیر پاهای او می کرد. اما انگاری این آدم مثل هیچ آدم دیگری نبود . انگاری بودنش چشمه ی شفقتی عظیم به همه ی هستی بود . انگاری این آدم از پشت لاشه ی بی ارزش سوسک ، عشق را در قلب تپنده اش می دید و می فهمید. آدم نزدیک شد ، سر خم کرد و با دست های بزرگ اما مهربانش ، او را لمس کرد . سوسک مرگ را در پشت پوست تنش احساس می کرد اما عشق حتی ترس ذاتیش از مرگ را هم از او گرفته بود. آدم بلندش کرد و او را بالا آورد .رو به روی چشمانش کف آن دست دیگر گذاشت .
چشمان سفیر از برق خدایی می درخشید . گر چه طوفانی از عشق از چشمانش بیرون می زند و به دور سوسک می چرخید و او را با خود می برد ، اما هیچگاه بدین حد خود را آرام حس نمی کرد . حسی از حمایت و امنیت همه ی وجود سوسک را در بر گرفته بود .
یک لحظه نگاه سفیر از نشئه ی تمامی لذت های عالم برتر است و این حقیقت را حتی سوسکی حقیر هم می فهمید اما تن سوسک بیچاره تاب این همه عشق و نور و لذت را نداشت .
سوسک در حال فرو رفتن در خلسه ای غریب بود که صدای سفیر او را ندا داد : مرا می شناسی ؟!
و با همان اندک خردی که از پس مستی این شراب مانده بود سفیر را در عمیق ترین پستو های غبار گرفته ی ذهنش ، محو و مبهم ، به یاد آورد . محو و مبهم اما محکم و استوار . زیرا هر مسافری ذات هادیش را از کالبد خود هم بهتر می شناسد.
هیچ هیچ به یاد نداشت جز این که می دانست که او را از هر چیز دیگر بهتر می شناسد . هم قد همه ی عشق ها او را می شناخت . هم قد همه ی عشقی که در قلبش به خدا داشت !
هادی او را به پشت ، به روی زمین گذاشت . بیچاره سوسک وارانه ، برای اولین بار آسمان و نور و خورشید و هادی را در یک سو می دید .
از نور و آزادی و صوت هادی در حال فنا بود .
در طول این سفر هیچ گاه بدین حد در ارتفاعات آگاهی نبود ، اما نمی دانست که چرا هنوز بیهوده تقلا می کند . گر چه از سوسک بودن و این گنداب خسته شده بود و مرگ در یک قدمی اش وعده ی آزادی می داد ، اما نمی دانست چرا هنوز مثل یک سوسک تقلا می کند که برگردد .
گرچه با هر چه ایمان بود خود را به دست هدایت هادی سپرده بود اما هنوز معنای این رفتار عجیب سفیر ِغریبه آشنایش را نمی فهمید . و چه انتظاری هست که یک سوسک معنای کردار و پندار آدم را بفهمد ؟!
مثل طلوع نور در شب ، سفیر به سخن آمد :
” چرا دست و پا می زنی در عشقی که تو را فرا گرفته ؟! چرا تقلا می کنی در جستجوی خدا ، در حالی که اگر خود را در جاذبه ی عشق او رها کنی به او می رسی ، مثل خسی که خود را به رود می سپارد و می داند که رود یعنی سفر دریا شدن ؟ چرا بیهوده همه جا را پی خدا می گردی ، در حالی که در درون خودت خانه دارد ؟! چرا بیهوده گریه می کنی در حالی که مادر تو را هر جا و هر صورت که باشی در آغوش امن عشقش گرفته است و پدر تو را به تجربه کردن ، تو را به بازگشتن ، تو را به همکار خود شدن فرا می خواند ؟
ذهن انسان مثل یک ماشین خودکار ، بی اختیار عادت به تقلا دارد ، همانگونه که بدن سوسکی تو عادت دارد وقتی به پشت است تقلا کند که به حال طبیعی برگردد ذهن نیز رو به زمین بودن را بیش از رو به آسمان بودن دوست دارد .
و این تقلاهای بیهوده ، دروغی را برای انسان می سازد به نام نفس . که برترین خواسته اش بقا و ارضای خودش است و حفظ حالت طبیعی اش و جز این هیچ برایش مهم نیست . و این حالت شفافیت ذهن را ( به عنوان یک ابزار برای روح) می گیرد . ذهن را کور و کر و قفل شده می کند . پس بدان که اگر به جذبه ی عشق در جستجوی خدا می گردی باید این بازی را تمام کنی . نفس مسافر مثل حباب یک توهم باید بترکد . مثل بیدار شدن از یک کابوس پر تقلا که در آن خواب سوسک شدن دیده ای .
این جمله ی سفیر ، سر شار از موجی از عشق و نو و صوت به سوی مسافر هجوم آورد و روح اش از قالب سوسک بودن کند و مثل گویی از نور پیش روی گورو نگه داشت . سفیر ادامه داد : ” حقیقت این است که اگر می خواهی روح الهی پیش رویت بایستد ، دست از تقلای ذهن بردار و این ممکن نیست مگر عادت جاذبه و دافعی ذهن را خنثی کنی . یعنی نه طرفدار چیزی باش و نه مخالفش . زیرا این گونه تقلا ها عادات ناخودآگاه ذهن مریض انسان است که با مشتی برنامه ها و عقاید و نظریات کذب پر شده است . اما آن هنگام که راه اعتدال را می روی به خدا نزدیک تری زیرا تعادل ، طبیعت روح الهی است . در تعادلی هماهنگ با روح الهی ، آن هنگام که دست از حرکتهای بیجا شسته ای ، در آغوش عشق آرام خواهی گرفت .”
تمامی تلاش ها و تقلا های سفر خدا بیهوده است . زیرا در شکوه حضور قدسی خدا ، تلاش برای رسیدن به او ، معنی خود را از دست می دهد همانگونه که نور شمع در حضور آفتاب بی رنگ است . و بدان که حضور خدا همه جا همیشگی است ، پس همیشه تلاش هایت را رنگ باخته بدان . همانگونه که بازی سایه ها وقتی که نور به وجودشان می تابد بی رنگ می شوند و خود را سایه ی از بودن خدا بدان .
هرگز با جستجو خدا را نخواهی یافت . زیرا او همینجا هم اکنون در درون توست . فقط بایست و این حقیقت را بنگر !
گرچه حقایق ساده و روان و نرم و روشن بر روح مسافر می باریدند ، اما هنوز تضادی مبهم در وجود مسافر تقلا می کرد . عاقبت تاب نیاورد و به زبان آمد و پرسید :
” سرور من ؛ اگر خدا به جستجو یافت نمی شود ، پس سفر در جاده ی جاویدان خدا چیست ؟! مگر نه معنی سفر جستجوی روح پی خداست ؟! و نه جستجو به تلاش است . چگونه می شود هم جستجو گر بود و هم نبود . هم در تلاش بود و هم در بی عملی آسود ؟! … ؟ “
سات گرو (استاد اعظم ) نگاهی از عشق به مسافر انداخت و گفت : ” در ذات بودن هر چیز در دنیاهای زیرین تضادی نهفته است از این تضاد ها نترس و بیهود تلاش مکن که با ذهن تحتانی خود آن را بفهمی زیرا جمع اضداد برای ذهن حقیر و مریض انسان درک کردنی نیستند . اما گوش کن که به سادگی برای تو می گویم که سفر یعنی این که روح ، اراداه ی خود را از چنگال تقلاهای بیهوده ی ذهن رها کند و به مشیت عشق الهی بسپارد تا جاری شود و به او را به سوی مبدأش بازگرداند . همان گونه که ماهی قزل آلا بر خلاف ذهن حقیر ش، خود را به طبیعت روح زندگی می سپارد و بر خلاف جریان رودخانه بالا می رود .
این رها کردن همان بی عملی است و آن سپردن عملی است که روح فاعلش نیست بلکه مجرایش است . بدان که فاعل سفر روح خداست نه مسافر .
و بدان که این معانی چون آلوده به کلمات شده اند از حقیقت دور افتاده اند . حقیقت گفتنی نیست بلکه باید تجربه شود و اگر کلامی گفته می شود فقط فرا خواندن و تحریک عشق تو به تجربه کردن است . پس سکوت می کنم و تو را به تجربه کردنش فرا می خوانم ….”
سفیر این را گفت و مثل لذت یک رؤیا محو شد . مثل شکفتنی دوباره ، روح مسافر در خلسه ی بهاری عشق و آگاهی ، بر کالبد انسانی اش باز گشت و چشم از خواب گشود تا در مدرسه ی دنیا آگاهی اش را تجربه کند و عشقش را با همه قسمت .
سلام
مطالب تون رو ذخیره کردم تا در فرصت بهره مند شوم
در عشق
جالبه !