مسافر چشمانش را باز کرد و از خواب پرید …از شراب جایی که بود آنقدر مست بود که قدری طول کشید که بفهمد کیست و کجاست .
روحش در یک آرامش ملکوتی ، سیر خفته بود ، مثل نوزادی که تازه شیر خورده و در نشئه ی خلسه ی آغوش مادر فرو رفته … روحش از عشق و مهر و شفقت شیرین شده بود ، مثل عسلی که از کندو بیرون زده و به انتظار خورده شدن نشسته … روحش این سو و آن سو دور تنش می گشت ، مثل یک نسیم خنک و سبک و بازیگوش در هیبت بی کرانه ی تنهایی شب، مثل نوای مستانه ی موسیقی خدا از مجرای یک ساز ، مثل بوی شراب به دور خم !
روحش از تنش بزرگتر شده بود و پوستش را نرم و عاشقانه ترک می داد . از ترک های پوستش رود های شیر و عسل و شراب جاری شده بود … روحش مثل سینه ای که رگ کرده ، در هوس مکیده شدن بود . مثل شرابی که از شکاف خم بیرون ربخته ، منتظر قلاشی لاابالی که مستش کند … مثل عسلی که از خانه ی زنبورها آویزان شده ، منتظر ماجراجویی حیوانی وحشی و گرسنه ، چشم به راه خورده شدن هر لحظه پایین تر می آمد !
روحش مثل یک زندانی که مرخصی می گیرد و اندکی آزاد می شود ، به خانه رفته بود و بازگشته بود .
روحش به تنش بازگشت مثل افتادن یک سیب :
یک سیب که تمام بودنش از شیره حیاتی وصل بودن به درخت سیراب می شود و یک لحظه ، در اوج رسیدن از شاخه می افتد تا …. تا یک تجربه را زندگی کند ! … تجربه ی عشق ! تجربه ی ایثار و خدمت ! تجربه ی خورده شدن ، سیر کردن ! فنا شدن ! به یک آگاهی برتر تبدیل شدن ، تصعید شدن ، اکسیر شدن !
خدا با روحش حرف زده بود . آنجا که نیازی به واسطه و کلمه و داستان نیست . زیرا روح از جنس خداست . مثل حرف زدن اقیانوس با قطره ای افتاده در آغوشش .
جایی که حتی سفیر هم نبود . یک تنهایی مطلق . او و خدا …. نه …. : فقط او .
یک مرد . به تنهایی مطلق روح . مسافر یک راه کوهستانی . مثل کودکی بازیگوش و ماجراجو . مثل نوای رقصان . مثل بوی خنک شب بهار . مثل مستی شراب . مثل ریزش طلایی و نقره ای مهتاب ….
و پیمودن مسیرهایی کوچک و گاه پیچ در پیچ و خطرناک . و رسیدن به جایی که دیگر پیشاپیش جاده ای نکنده اند !! هیچ مسیر از پیش رفته شده ای نیست . هیچ کس ،در هیچ کجای راه ، علامت و راهنمایی نگذاشته .خط و راهی ای دیگر نیست . مثل یک جاده که زیر شن های بکر کویر گم شده است . مثل یک رود که دیگر مسیری ندارد اما در دل اقیانوس به سفرش ادامه می دهد … در بی کرانگی مطلق محو می شود …
… جایی که انگار پایان جاده است و ابتدای راه جاویدان ….
در یک شب که همه ، مخصوصاً خود آدم (نفس انسانی ) خفته است ، به کوه زدن . و نترسیدن از عظمت و هیب طبیعت (طبیعت یک زندگی الهی ) . بکر بکر بکر .
ماجراجو و عاشق و مجنون و دیوانه و شیدا و مست و حیرانی و مسافر دربدر به دنبال خدا و راه خدا . راه جاویدان بی جاده . نه یک جاده ی کوچک و پر پیچ و خم و پر از لبه و پرتگاه اما بی هیچ راهی به سمت او . و تجربه ی خدا . نه یک تجربه ی دست هزارم پشت هزاران سال تاریخ پیامبرها و فرشته ها و جبریل و نون و قلم و …. تجربه ای که میان روح و مبداش حتی خود آدم هم واسطه نباشد . و صوت خدا که به هزار گونه از هر گوشه روح مسافر و طبیعت در سکوت بیرون می تراود !
ذهن روح را نمی فهمد . ذهن واژه را دوست دارد . ذهن نشانه و نماد را دوست دارد . ذهن قصه را دوست دارد . ذهن بازی را دوست دارد . و زندگی برای ذهن یک قصه است که در آن به دنیا می آیی و مشتی ماجرا می گذرد و می میری . یک بازی ! اما برای روح ، زندگی تجربه ی عشقبازی با خداست . زندگی خود خداست . ( زندگی ، نه داستان روزمرگی ) . زندگی برای ذهن قصه کردن تجربه های روح است .
روح مسافر از تجربه های دنیاهای برین آمده بود . مجبور بود قصه و رویا ها و خواب هایی بسیار واقعی و باور کردنی ببافد تا اندکی فضولی بی انتهای ذهنش آرام شود . مثل کودکی خرد که صدای آه و ناله ی عشقبازی پدر و مادر را شنیده ، فردا که شد باید مادر بیچاره توضیح بدهد که ….! راستی با چه واژه و داستانی می شود توضیحش داد ؟!!!! فقط باید حواس بچه را پرت کرد تا فراموش کند . همانگونه که ذهن مسافر برای تجربه هایش قصه ای می سازد به نام رویا تا فراموش کند …!
ذات ذهن وراجی است . در خواب و بیداری ، آنقدر قصه می بافد که روح ، خانه اش را از یاد ببرد .
فقط وقتی مادر حامله شد و بچه ای آمد ، مجبوری داستانی بسازی که بعـــله … : پدر رفته کوه و از طرف خدا برای تو همبازی آورده !! آخر خدا بچه ها را دوست دارد !
و ذهن مسافر نطفه دار روحش بود … به اینجای داستان که رسید ، سفیر سکوت کرد …. انگار دیگر واژه و داستان و بازی و خوابی نمانده بود که دستاویز گفتن حقیقت کند ! همه را یکی یکی مثل حباب ترکانده بود … حتی دیگر سفیر و مسافر و خدایی نمانده بود …. فقط عشق بود و عشق بود و عشق !
به نام مقام متعال
سلام دوست من ، ممنون از حضور سبزت در وبلاگ ما.
شما رو با نام : راه جاویدان لینک کردم.
لطف کنید وبلاگ ما رو با نام :
اکنکار کلید جهانهای اسرار
لینک کنید.
متبرک از عشق باشید در پناه سوگماد….
برکت باشد.
سلام
با اجازت شما رو لینک کردم
غرق در اقیانوس عشق الهی باشید
سلام
خوش حال می شم لینک کنم.برکت
سلام دوست عزیز. ممنون کخ منو لینک کردید منم لینک شما رو گذاشتم تو وبلاگم. ممنون از کامنتتون. وبلاگ جالبی دارید فکر کنم شما هم مثل من حرف های دلتون رو می زنید!
با سلام :
لينكتون كردم شاداب باشيد