تمامی تنش خونین شده بود ، مثل مرغی که میخ های تیز قفس در بال و پرش فرو رفته و با تکرار این درد هر روزه ، همه ی عصب هایش از کار افتاده . به قفس خو کرده . در بی خبری مطلق ، یکه و تنها ، گوشه ای کز کرده . حتی نگاهی به در نمی اندازد که باز منتظرش ایستاده !
مسافر خسته و خونین از تمامی دردها و زخم های روزگار به گوشه ای خزیده بود . می خواست که تنها باشد ، حتی حال دیدن سفیر را هم نداشت !
مثل آتشفشانی بود که بیرونش سرد و سفت و آرام اما در درونش جوشش سنگهای مذاب در التهاب است .
در عمیق ترین لایه های ناپیدای دلش ، خشمی عظیم نسبت به زندگی در قفس تنگ تن ، در سیاره ای کوچک و دور افتاده به نام زمین داشت . و دردی مثل غرور خرد شده ی شاهزاده ای که ملکش را گرفته اند و رهسپار گدایی اش کرده اند و طمع ؛ طمعی بی پایان به بازگشت و بازپس گرفتن !
اما در لایه های بیرونی بودنش : یک تن بود از جنس خاک و روحی اسیر آن . و دور تا دورش یک زندان : از جنس آگاهی سنگ شده . در بی خبری مطلق ، سرد و سفت آرام ، پی تقدیر خود خفته . حتی پرتویی کوچک از نور و گوشه ای از نوای صوت او از این سنگها رد نمی شد . همقفسی با یک ذهن ، که مثل میمون مست مار گزیده سر به سرش می گذارد و با کشمکش و درگیری ، با یکدگر روز را شب و حتی در خواب هم با هم بازی می کنند !
مسافر حس می کرد ، مثل یک کوه آتشفشان متروک ، حتی از نگاه خدا هم دور افتاده …از دلتنگی و عشق ، چشمانش خیس شد و نام متبرکش را مثل آهی بیرون داد .
صدایی نرم در ذهنش ندا کرد : همیشه در هنگام درد و رنج است که مردم به امید شفا رو به سوی خدا می آورند ! … انعکاس موزون صدا در فضای تاریک و سرد و نم گرفته ی درونش پیچید . در میان غوقا ها و التهاب های ذهنش ، صدای سفیر را شناخت .
صدا محو شد و هر چه گشت کسی را ندید ! صدای سفیر از پشت سرش ندا کرد : یک استاد حقیقی در فضای آگاهی کسی بی دعوت وارد نمی شود . مثل یک پزشک که کسی را که خودش نخواهد ، درمان نمی کند . و باز صدا محو شد . مثل بازی ، چشم بگیرک با معشوق ، به این سو و آن سو می رفت و ناز صدا را می کشید . خسته شد . نشست . به قلبش فرو رفت و در ها را باز کرد و با تمامی عشقش استاد را به درون دعوت کرد …
روح الهی ، مثل نسیم ِتحول ، با نوایِ نرم نور ؛ با ندای موزون صوت ؛ مثل بهار تا عمق یخ بسته و تاریک جانش فرو رفت ، مثل خوابی که نمی دانی کی در رویا بیدار می شوی و داستان شروع می شود :
مسافر خود را در غاری تنگ و تاریک و سرد یافت که در آن مثل مریض ها به گوشه ای خزیده بود . پیکر خدامرد در آستانه ی در ورودی غار همراه با نوری گرم و مطبوع به درون خرامید .
در یک دست سفیر مقداری هیزم و در دست دیگرش بسته ای پر از دارو های گیاهی بود . همچنان که هیزم را برای آتش آماده می کرد ، صدایش نرم و آرام ، مثل شعله های آتش سکوت را روشن می کرد : ” جهل و بی خبری مطلق ، بزرگترین بیماری نوع بشر است . زیرا در این بی خبری انسان نمی فهمد که بیمار است و باید به دنبال پزشک بگردد . مثل مریضی که اعصاب هایش هشداری نمی دهند .
” آتش که روشن شد. مسافر با دیدن ماری که در چند قدمی اش چمباتمه زده بود ، از وحشت خشک شد .
سفیر با لبخندی مرموز اما مهربان ادامه داد : ” از مار نترس از تاریکی و ندیدن بترس . چون در تاریکی خطری که در چند قدمی ات هست را نمی بینی ! ” .
مار آرام بود . انگاری سفیر راست می گفت . مثل قصه های بهشت که مارهایش هم مهربانند و زیبا . ولی ندیدن مثل گول مار خوردن است . مثل جهنم ، مثل هبوط .
سفیر آنقدر عشق بود که مار هم عاشق شده بود و با ولع و لذت به سفیر گوش می کرد :
” مغ ها خوب می دانند که آتش عشق او را همیشه باید روشن نگه داشت ” .
سات گرو ، دارو ها را از بغچه بیرون آورد و ادامه داد : ” مسافری که بیمار است ، نمی تواند سفرش را ادامه دهد پس سفیر باید شفابخش باشد . اما مشکل این جاست که بیشتر بیمارها به بیماری خود آگاه نیستند که به دنبال شفا بروند ، پس سفیر باید روشنی بخش باشد … “
مسافر نمی دانست که چرا سفیر این همه از بیماری و شفا حرف می زد ؟! تا آن جا که می دانست ، بدنش کاملاً سالم بود ، مشکل روحی و روانی هم نداشت چند وقت پیش تست روانشناسی داده بود . همین که خواست که سوالش را به زبان بیاورد …
سفیر رشته ی افکارش را برید و گفت : در برکت حضور مردخدا صد البته که آرام و سالم و بی درد و پر از لذت و عشقی . همانگونه که در بهشت مشکلی نیست . و اگر آگاه باشی می دانی که همیشه هادی در کنار توست ! اما مشکل بشر همین بیماری های آگاهی است ! این که همیشه در توهم و مایا سر می کند . چیزی مثل خواب و رویا !
باید به یاد بیآوری که چند لحظه قبل چگونه مثل کابوس زده ها با بختک می جنگیدی …و هنوز حرف های خدامرد تمام نشده بود که همه درد های قبل از مراقبه به روح و حتی تنش هجوم آوردند … درد و خون و چرک و کثافت همه جای بودن و حتی بدنش را گرفته بود .
علاوه بر آن ، رو به رویش ، پشت سر استاد ، از جرز دیواره های غار ، رگه های سنگ مذاب بیرون زده بود . انگاری هر لحظه ، همه فضای کوچک غار ، در تهدید ذوب شدن بود . و مار که به نظر می آمد گرسنه شده بود !
ابرمرد با خنده ای شیطنت آمیز بر لب و درخشش برقی در نگاه ، ادامه داد : ” این جا ، همه چیز حقیقی تر از افکار و دنیای کوچک تو است . همیشه آنچه که تو واقعی می پنداری حقیقت نیست . حقیقت همین است اگر ببینی ! و هیچ گاه از دیدن حقیقت نترس !
حقیقت این است که : ” بشر در معرض ابتلا سه بیماری آشکار و سه بیماری نهان قرار دارد . بیماری های آشکار : 1 – مرگ و تولد ( زندگی در دنیاهای دون ذاتاً بیماری است ) 2- کشمکش و درگیری با ذهن 3 – بی خبری مطلق .
اما بیماری های نهان : 1- غرور 2 – خشم 3 – طمع !
و تنها سات گرو ( استاد بزرگ ) است که می تواند تو را از درون و بیرون شفا دهد .
اما کسی را دیده ای که خود را این گونه بیمار بداند ؟! “
و سفیر در سکوت به جرقه های چوب نگاه می کرد که با چه شوق و صدای زیبایی خود را به آتش تقدیم می کنند .
اما مسافر مثل کودکان کوچکی شده بود که طاقت دیدن همه ی فیلم را ندارند و در کل داستان فقط به دنبال آدم خوب ها و بد ها می گردندد . و صد البته یک سری ماجرای سرگرم کننده . کودکانی حتی اگر تا ته فیلم هم ببینند شاید چیزی نفهمند !
” اصلاً چرا درد و رنج ؟!!… چرا خدا داستان آفرینش را اینگونه نوشت ؟! چرا … ؟! …”
در حالی که مسافر از شدت سوال به خود می پیچید و در افکارش غرق شده بود ، مردخدا بلند شد و به کنار همان درزی رفت که سنگ و فلز مذاب از آن بیرون زده بود . با رگه های طلا انگشتری ساخت . الماس کوچکی که در گدازه ها پنهان شده بود را بیرون کشید و آن را بر روی انگشتر چسبانید و برگشت به کنار مسافر که در افکار خود غرق شده بود . آنقدر عمیق درگیر افکارش بود که غیبت کوتاه سفیر را نفهمیده بود .و هنوز با ذهن ناتوان و مریضش ، می خواست کل خلقت خدا را زیر علامت های سوالش جا بدهد …
سفیر ، با صدایی که از خرد می لرزید ، سکوت را شکست و گفت :
” درد و رنج ، در راه کمالِ روح ، برکتی عظیم است . خدا از این گذرگاه ، اکثر آدم ها را به خود فرا می خواند . کمتر کسی را دیده ام که بدون گذر از مرحله درد و رنج یا آزمایش ، مقدار زیادی پیشرفت کرده باشد .
درد و رنج ، در راه کمال روح برکت است . همانگونه که آتش برای خالص کردن فلز ها لازم است . و الماس فقط در کوه های آتشفشانی پیدا می شود .”
با این کلمات نگاه مسافر به انگشتر الماس سفیر جذب شد .ناگهان نگاهش از هیجان برقی زد و دلش از حکمت روشن شد . ناخودآگاه فریادی کوتاه کشید : ” واقعاً زیباست ! “
سفیر با تکان سر تصدیق کرد : ” هر چه خدا آفریده ، زیباست ! “
روح مسافر از نور این حقایق متبلور شده بود . در چشمش به یکباره ، همه ی آدم های بد داستان زیبا شدند !
سفیر ادامه داد :
” این حقیقت است که هم آنان که ما دوستشان می داریم و هم آنان که دشمنان ما هستند ، هر دو را خدا آفریده “
از طنین این کلمات ، تن مسافر تطهیر می شد و زیر باران این رحمت ، روحش غسل می کرد . همه ی زخم هایی که از هر مخلوقی خورده بود ، مثل معجزه درمان می شدند .
عشق و نور و صوت آنقدر زیاد شده بود که از حال رفت …
یک آن خود را در بهشت یافت ، کنار نهری روان ، از جنس نور و صوت ، از جنس عشق . رودی که انگار از قلب اقیانوس عشق و رحمت خدا می آمد . روح هایی را دید که به بازی و سرگرمی مشغولند و از آنچه می گرفتند ، به یکدیگر ایثار نمی کردند ! از آن بالا مخلوقات بیچاره ای را دید که در کالبد های تنگ خود هنوز در گیر بودند … صدای سفیر او را به خود آورد .
سات گرو در رودخانه خود را رها کرده بود و مثل بچه ها با لذت تمام بازی می کرد . همچنان که طغیان آب از دید مسافر دورش می کرد ، فریاد زد : خدا عشق است . همانگونه که باید به آب زد تا آب را فهمید باید بی درنگ خود را به عشق بسپاری تا تو را به او برساند . ” سفیر در افق گم شد و مسافر نفهمید که چرا و چگونه ، بی درنگ به آب زد …
حس کرد از عمق یک کوه آتشفشان در حال بیرون جهیدن است ، در رودی از سنگ و فلز مذاب ، …حس کرد در حال نرم شدن است ، حس کرد در قلبش الماسی متبلور از عشق دارد ، حس کرد تمامی قصه ی خلقت در در روحش نوشته شده است ، حس کرد تمامی لذت ها و بازیگوشی های بهشت و تمامی درد و رنج و آتش جهنم را یک جا درون خود جمع کرده است ، حس کرد باید به زمین بیاید تا عشقش را با هر تشنه ای ایثار کند . حس کرد هنوز خیلی چیز ها برای یاد گرفتن دارد ! حس کرد شفا تا عمق وجودش را تطهیر کرده است … حس کرد باید از عشق فریاد بزند : … وا فریادا ز عشق … وا فریادا ..!
با این فریاد در قلب خفته ،حس کرد روحش مثل یک رود مذاب از عشق و نور و صوت به جسمش بازگشته … حس کرد باید بنویسد …!
برکت باشد .
وبلاگتون رو تازه پیدا کردم .
خیلی زیبا می نویسید . . . سرشار از جوشش عشق باشید . . . و . . .عمیقا سلامت .
سلام.
مطالب با عشق زیادی نوشته شده.
خیلی دوست دارم با مجرای این عشق زیبا هم صحبت باشم.
برکت باشد
=============###======##=======###====== =======#======##======##======###======= ======###=====#############==###======== ========##=####===========#####====###== ========###===================######==== ==###==##=======================###===== ===####===========================##=##= ====##====================###======###== ====#===================#######=====#=== ===##===================########====##== ===#=====####===========#######======#== ===#======###==============##========#== ===##===========================#===##== ===##==========================#====##== ====##=======================##====##=== =====##==####============####=====##==== ======##====##############=======##===== =======###=====================###====== ==========###===============###========= ============#################=========== ===================###==================
سلام دوست عزيز وبلاگ بسيار زيبايي داري
خوشحالم كه با وبتون آشنا شدم شما رو البته به اجازه تو ن لينك مي كنم
بركت باشد.
هيوووووووووووو
برکت باشد دوست عزیز
hu
برکت باشه