مسافر در دخمه ی کوچک و سنگی و بی نورش نشسته بود ! در یک اتاق ِدوٌار و بیضی شکل . فضایی تنگ و تاریک به حرمت حریم رحم . فضای درونی یک دانه ی افتاده در خاک. سخت و سیاه و نیم مرده .گرفتار و نادان ، حتی به حال و روز خود . به یاد نداشت که از چه زمانی اینگونه اینجا افتاده است و اینجا چه می کند . فقط می دانست که به این حال و روز خو کرده است ، آنقدر که گویی از ازل ، همین بوده که هست و قرار است تا ابد هم همین بماند که باید ! انگار روال طبیعی بودنش همین هست و جز این هم راهی نیست .
اما فراتر از همه ی این حس ها ،ندای غریب و دور ، در درونش بی صدا فریاد می زد که باید راهی راه جاویدان کمالش بشود .
بودن مسافر مثل شبی شده بود که به دم صبح نزدیک است . شبی که به انتظار طلوع “روشنی بخش” اش چشم به راه جاده نشسته است . زمستانی که آغوش به روی ” نسیم تحول ” بهار گشوده است . دانه ای که آماده ی از خود مردن ، به انتظار آن “ابَر ناجی روح” ، به افق راه جاویدان ، به نرمی خیره شده است .
مسافر نمی دانست که چه شده است ، زیرا که در ازدهام صداهای ذهن هر نوایی خفه می شود می شود . حتی صدای خدا !
اما عشق ، ذهن مسافر را ساکت کرده بود . و سکوت بستر صدای عشق است و عشق ، روح خداست که آرام و بی صدا ، در بسترش جاری می شود و از سیلان این رود است که انسان از خود سر در می آورد که : پشت در غوقایی منتظرش ایستاده است .
مسافر ، ذهنش که آرام گرفت ، از پشت این خانه ی خراب ، لطیف ، اما سرشار از هیبتی خدایی ، ندایی آمد که او را به خود خواند .
صدای “خدا مرد” یکپارچه از عشق بود . عشقی که در سکوت و سادگی از ازل تا به ابد منتظر ایستاده است تا که کسی منتظرش بشود . “عشق ِازلی او” مثل تپش قلب است پشت دیوار دل ، که همیشه آهسته می تپد ، اما هیچ گاه حس نمی شود .
گر چه ” خدا مرد ” کلید هر دلی را دارد اما ، به رسم تقدسی آسمانی و آغشته به ادبی معنوی است که منتظر می ماند ، که در بگشایند .
که این راه و رسم همه ی ” اساتید صف وارستگی ” است .
مسافر در را گشود ، کسی نبود جز عشق . و عشق درست وقتی که کسی نیست می آید ! “هادی “، نه فقط سفیر عشق است که خود عشق است . همان گونه که فضای تهی در تابش آفتاب نه فقط سفیر نور است که نور از بودنش جدا شدنی نیست . اصلاً آفتاب یعنی یک شعاع یکپارچه که در بستر فضا ، از خورشید تا بی کران جاری شده است .
در که گشوده شد ، سفیر پا به اندرونی های دل مسافر گذاشت ، جوشش نور و صوت خدا بود که از جای جای قلب مسافر فوران می کرد . آزادی و عشق و خرد ، داستان لحظه هایش می شد و او را به سفر هایی می برد که ذات انسانی حتی از تصورش هم قاصر است .
رو به رویش آن هادی آسمانی ایستاده بود که در سکوت کامل اما با خرد همه ی اعصار ، به مسافر درس می داد :
” من آمده ام چون تو آماده بودی .
به دنیای درون تو قدم گذاشتم زیرا که خود در دلت را به رویم باز کرده ای . گرچه از ازل در تقلای این کار بوده ای اما عاقبت فهمیدی که در دل از درون باز می شود نه از بیرون . و باز شدن از درون ، یعنی گشوده بودن روح برای ورود هادی ، شبیه حس گشوده بودن یک دوشیزه برای مردش ، ساده و آسوده . سرشار از عشق و شوق لذتی ناشناخته و حتی آماده برای درد . تسلیم در آرامش ملکوتی یک نوزاد که مؤمن به آغوش مادرش خفته است . ساده و آرام و عاشقانه ،مک زدن بدون هیچ فکری . خوردن ناخواسته . نوشیدن عشق . عشقی از جنس عسل : شیرین و سیال و مقوی .
تا که در دل به روی عشق باز می شود روح الهی بر آن سرازیر می شود و این یعنی که تو همه ی جهان های خدا را در قلبت جا داده ای !
اما نفس نخواهد گذاشت زیرا درهای دل را از درون قفل کرده است . محکم و مطمئن ، بدانگونه که هر کسی را به یقین برساند که باز شدنی در کار نیست . نفس انسان ذاتاً جاهل است و آن چه خیال می کند که می داند علمی عاریتی و نیمه مرده است . تا آنجا که اگر در زندانی که درش باز است نشسته باشد و از پیش به او نگفته باشند که دری آنجاست تا ابد جاهل و کور ، به گوشه ای می نشیند . حتی اگر کسی با اصرار به او بگوید که دری آن جاست و با شوق و عشق مژده ی رهایی دهد ، بر نمی خیزد که برود . زیرا تنبلی و امنیت طلبی در تار و پودش بافته شده است . از این است که می ترسد از رها کردن ، از مردن از آن چه که هست و تبدیل شدن به آن چه که بالقوه بوده است . و این ترس ، شوق رفتن را در انسان می خشکاند . و باز حتی اگر شهامت رفتن را بیابد هنوز راهی سفر نمی شود زیرا نفس مغرور است و نمی گذارد که روح آزاد شود و مثل فقیر ها کاسه ی گدایی به دست بگیرد و به زیر آسمان های خدا برود برای باران عشق . به زیر آفتاب بودنش برای باران نور . به زیر نامش برای باران صوت . صوت او .
اما بدان که حتی در بند این غل و زنجیر و تاریکی و جهل و غرور و ترس ، هر روحی می داند که گرمای ” ترنم عاشقانه ی نام دوست ” هر قفلی را ذوب می کند .
و سفر در راه جاویدان کمال، فقط معجزه ی برکت همین نام است . معجزه ای که هر نفسی از انجام آن عاجز است ، حتی اگر همه وجودش را در این راه بگذارد .
راه خدا یعنی شهامت ماجراجویی روحی که تنها توشه ی سفرش عشق است .
عشق ابتدا بر قلب می نشیند و مثل دانه ای که در خاک افتاده از شیره ی وجود انسان تغذیه می کند و رشد می یابد . وقتی که دانه ی عشق درختی شد که به شکوفه نشست ، روح از قید نفس آزاد می شود و به سفر های دور می رود همانگونه که شمیم از شکوفه بر می خیزد و در هوا آزاد و رها می رقصد .
نهایت شکوفایی شکوفه میوه ایست که آماده ی خورده شدن است . روح نیز در نهایت شکوفایی ، آماده ی خدمت عاشقانه به خدا می شود .
این داستان را آنقدر شنیده ای که دیگر نمی شنوی اما با گوشی دیگر بشنو : انسان دانه ای خام است برای آن روح الهی که بالقوه در او خفته است . همانگونه که روزی دانه ی گندم به ساقه اش چسبیده بود روح نیز در ازل جزیی از خدا بود . حتی اگر گندم نخواهد یا نداد ، برایش بهتر است که بهشت ِساقه اش را ترک کند و به اعماق خاک برود تا خود روزی در اوج شکوفایی ، گندمی تازه شود و زندگی را ادامه دهد . روح نیز برای شکوفایی بیشتر باید مبداش را ترک می کرد و به اعماق پایین ترین جهان ها می رفت تا فرصت عشق و ایثار را تجربه کند . در این سیر و به این سیر باید عاشقانه رضا بود و تسلیم .
تأکید می کنم که باید عاشقانه به همین حال و روز ، رضا بود . زیرا فقط عشق است که حکمت هایی که در غلاف تیرگی ها خفته است را می بیند .فقط عشق است که عظمت هدیه را می فهمد و پوسته ی آن را می کند و به شادی به سوی شکر ِعشق می رود ، و گرنه ذهن همیشه از همه چیز شاکی است و به هر چیزی مشکوک .
ذهن آن دانه ایست که می غرد که ما کجا و رستن کجا ، ما کجا و سر از خاک در آوردن کجا ، ما کجا و آسمان کجا ، ما کجا و شکوفه کجا ، ما کجا و میوه کجا .
ما کجا و خدا کجا … می نالد که این فقط راه ابرمردان است اما نمی داند که جدا از جایی که هست تقدیر هر روحی همین است .
به بهانه ی این که به هر چه افق می شناخته چشم دوخته و هر ناجی ای را که نوید داده اند ، به انتظار نشسته ، خود را راضی می کند که دیگر امیدی نیست اما بیچاره نمی داند که دربند کودی است که دور تا دورش را فراگرفته و کور به آن ناجی است که در بالای خاک نگران رستنش ، به انتظار نشسته است . نه آن ناجی که قرار است بیاید بل آن ناجی که باید به سوی او سفر کرد .
دانه باید صبورانه بداند که همین خاک سیاه غذایش است و جایگاه ریشه های آتی اش .باید حکیمانه بفهمد که از همین ریشه هاست که می شود ساقه ها و برگ ها و شکوفه ها را تا بالاترین آسمان ها رشد داد .
دانه نمی فهمد که روال طبیعی بودن به چه معنی است ، تا وقتی که بهار نیامده ، حتی نمی تواند تصور کند که بیرون از بودنش ، چه غوقایی به پا است . اما روزی صدای قدوم سبز بهار ، بی صدا و نرم و آرام ، سرشار از معجزه ی رستن ، قطعی و قوی و بی چون و چرا می آید . و یخ ها که سر به قدومدش باید ذوب شوند و دانه ها که باید از خود سر در بیاورند و درخت ها که باید شکوفه دهند و شکوفه ها که باید عطر پخش کنند و بریزند و بپاشند و برسند و میوه شوند و میوه هایی که باید خورده شوند و به کمال خود برسند . و چرخه ی عشق که باز باید تکرار شود .
سفیر باغبان روح هایی است که در این جهان های زیرین مثل دانه ای خام گرفتار خاک آمده اند . سفیر دانه ی عشق بر خاک می پاشد زیرا می داند که عشق را هر چه بیشتر نثار کنی بیشتر خواهد شد . همانگونه که درخت هر چه بیشتر دانه بر زمین بیافکند نسلش بیشتر خواهد شد .”
پس از لختی سکوت ، هیبت صدای سفیر گهواره ی لالایی های مسافر را لرزاند :
” اما بدان که : صدای آب چشمه ی پشت دیوار ، برای تشنه رفع عطش نمی کند . دود آتشی در دور دست ، برای راه گم کرده ، نور و گرما نمی شود . سفرنامه برای مسافر سفر نمی شود . از دیگری شنیدن سودی ندارند مگر افزودن طلب . طالب عشق باید از خود بیرون برود . پا به سفر به گذارد و تجربه کند .”
با گفتن این جمله سفیر از پرده ی ذهن مسافر محو شد .
برای روح مسافر آن خانه ی بیضی شکل سرتاسر پنجره شده بود و همه پنجره ها به سوی آسمان گشوده باران عشق و آزادی و خرد و نور و صوت سفیر بی وقفه بر سر و روی مسافر می بارید . مسافر در مرکز این خانه عدسی شکل نشسته بود و آرام آرام ذوب می شد و رشد می کردن و سر از خود در می آورد . اکسیر عشق ، ذات و جوهرش را به سمت کمال می کشاند .
روح مسافر شبیه درخت لوبیای سحر آمیز تند و تند قد می کشید . آنقدرکه یکی یکی از همه آسمان های خدا می گذشت و در هر جا هزار شکوفه و هزار میوه می داد .
چشم باز کرد و از سفر به در شد ، اما هنوز حس می کرد زیر باران عشق در حال قد کشیدن است و میوه دادن است .
خداوندا من هم مي خواهم همان باران را قد كشيدنم را و….ميوه دادنم را
دعايم كن
با عشق برکت باشد.
سری هم به من بزن.
بركت باشد.
هيوووووووووووووووووووو
هیووووووووووووو
برکت باشه
خيلي زيباست
بركت و عشق باشد !
به نام مقام متعال
با سلام :
تا فرارسیدن سال نو اک سایت http://www.eckankariniran.org در نظر دارد جوائزی طبق موارد زیر اعطا کند.
1: به بهترین موضوع و مقاله در خصوص سال شکر گزاری یک میلیون ریال جائزه تعلق می گیرد.
2: تعداد پستهای هر عضو غیر از مدیران تا 22 اکتبر در صورتی که به تعداد 200 پست برسد 500000 هزار ریال.
3: به بهترین خاطره در اک دو یست هزار ریال.
4: لوازم خانگی به بهترین زوج اک تقدیم می گردد.
5: به بهترین اثر اعم از نقاشی عکس یا کارهای انیمیشن داستان و هنرهای که دارای خلاقیت یک اکیست یا چلاست جوائز مناسبی اهدا خواهد شد.
جهت بر گزاری هر چه بهتر این مراسم منتظر حضور سبز شما هستیم. دوستانی که آمادگی دارند می توانند به مدیر سایت ( دایال ) پیغام خصوصی بدهند.
برکت باشد.
سلام
فقط اوایل متنتون رو خوندم! خیلی خیلی برام آشنا بود. مال کتاب خاصیه؟ خیلی وقته پست نذاشتید، چرا؟ ادامه بدید!
برکت باشد