خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘Uncategorized’ Category

دانه ی عشق !

مسافر در دخمه ی کوچک و سنگی و بی نورش نشسته بود ! در یک اتاق ِدوٌار و بیضی شکل . فضایی تنگ و تاریک به حرمت حریم رحم . فضای درونی یک دانه ی افتاده در خاک. سخت و سیاه و نیم مرده .گرفتار و نادان ، حتی به حال و روز خود . [...]

Read Full Post »

بیمار ….!

تمامی تنش خونین شده بود ، مثل مرغی که میخ های تیز قفس در بال و پرش فرو رفته و با تکرار این درد هر روزه ، همه ی عصب هایش از کار افتاده . به قفس خو کرده . در بی خبری مطلق ، یکه و تنها ، گوشه ای کز کرده . حتی [...]

Read Full Post »

مسافر چشمانش را باز کرد و از خواب پرید …از شراب جایی که بود آنقدر مست بود که قدری طول کشید که بفهمد کیست و کجاست . روحش در یک آرامش ملکوتی ، سیر خفته بود ، مثل نوزادی که تازه شیر خورده و در نشئه ی خلسه ی آغوش مادر فرو رفته … [...]

Read Full Post »

مسافر همچنان در جستجوی خدا تقلا می کرد! هر چه بیشتر می گشت ، کمتر می یافت . این دربدری های سفر و تقلاهای بی ثمر، دردی عظیم را در اعماق وجودش شعله ور می ساخت که پایانی نداشت . دردی آتشین که انگار فقط خود خدا ، آب آرم اش بود .

در این تلاش [...]

Read Full Post »

درد عشق

 - ویرایش شده  -
مسافر ، خسته از تمامی خاک گرفتگی های روزمرگی ؛ درد های دیوانه کننده ی زندگی ؛ فشارهای بیهوده ی روانی و سوداهای سوزنده ی روحانی ؛  به سایه ی ابر مرد جاودانی – گوروی دیر یافته (پیر ، مراد ، استاد ) – پناه آورده بود .
می پنداشت پس از  این همه [...]

Read Full Post »

خدا عشق است و عشق در هر ذره ای از وجود متجلی .
عشق مثل دانه است و صدای او نسیم و جهان چونان خاک .
حتی اگر دانه ای حقیر از عشق بکاری ، همان تک دانه یِ کوچکِ نادیدنی ، خوشه خوشه ، برکت می شود و  سر از دل سیاه خاک به آسمان [...]

Read Full Post »

خیلی نرم یادم آوردند که باید بنویسم. به نرمی نسیمی که یاد درخت خشکیده می آورد که بهار شده است برخیز !
مثل یک وظیفه ی عاشقانه باید نوشت ، مثل مادری که بچه اش را شیر می دهد : در سر وقت ، از سر عشق ! با شیر عشق ! به بچه ی عشق [...]

Read Full Post »